امروز خیلی خستهام...
از همه چی...
امروز تو چشماش نگاه کردم… مخفیانه...
نمیخوام بفهمه دوستش دارم...
امروز میگریم در پس خندهای تا پنهان بماند... همه چیز.
همهی اون چیزایی که با تمام وجود حس میکنم
و همهی اون چیزایی که هر روز زندگی رو برام سخت تر میکنن.
امروز باید به خدات بگی که تو کار آدما دخالت نکنه؛ برای همیشه.
امروز باید به خدات بگی که دیگه خدایی نکنه. همه چی تموم شده... حتی دنیاش...
شاید فردا من خدا باشم؟؟
و امروز دوباره به خودم گفتم که دوستت ندارم.
و امروز دوباره سکه رو پرتاب کردم.
و سیگارو روشن...
و حتی سبزههایی که زیر قدمهام زندانی میشن فهمیدن که دارم خودمو فریب میدم.
شاید تو هم یه روز بفهمی.
ولی
دیر شده دیگه...
سکه الان روی زمینه و
سیگار خاموش شده.
صدای چرخششو هنوزم میشنوم و
هنوزم دود همین نزدیکیه
کاش زودتر..
کات....
ازت متنفرم حالا. میفهمی؟؟
یعنی دارم خودمو فریب میدم؟!
حالا دیگه همهی برگها ریختن.
میخوام فریاد بزنم...
منم آدمم...
که دوستت دارم...