تبليغاتX
دنیای کاغذی -

 

امروز خیلی خسته­ام...

 از همه چی...

امروز تو چشماش نگاه کردم مخفیانه...

نمی­خوام بفهمه دوستش دارم...

امروز می­گریم در پس خنده­ای تا پنهان بماند... همه چیز.

همه­ی اون چیزایی که با تمام وجود حس می­کنم

 و همه­ی اون چیزایی که هر روز زندگی رو برام سخت تر می­کنن.

امروز باید به خدات بگی که تو کار آدما دخالت نکنه؛ برای همیشه.

امروز باید به خدات بگی که دیگه خدایی نکنه. همه چی تموم شده... حتی دنیاش...

شاید فردا من خدا باشم؟؟

و امروز دوباره به خودم گفتم که دوستت ندارم.

و امروز دوباره سکه رو پرتاب کردم.

و سیگارو روشن...

و حتی سبزه­هایی که زیر قدمهام زندانی می­­شن فهمیدن که دارم خودمو فریب می­دم.

شاید تو هم یه روز بفهمی.

ولی

دیر شده دیگه...

سکه الان روی زمینه و

سیگار خاموش شده.

صدای چرخششو هنوزم می­شنوم و

هنوزم دود همین نزدیکیه

کاش زود­تر..

کات....

ازت متنفرم حالا. می­فهمی؟؟

یعنی دارم خودمو فریب می­دم؟!

حالا دیگه همه­ی برگ­ها ریختن.

می­خوام فریاد بزنم...

 منم آدمم...

که دوستت دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:2 توسط پریسا امیری الیاسی |