تبليغاتX
دنیای کاغذی -

....

صورت بزک کرده­ی زن­ها را دقت می­کرد. آیا اینها بودند که مردها را فریفته و دیوانه­ی خودشان کرده بودند؟آیا اینها هر کدام مجسمه­ای به مراتب پست تر از آن مجمسه پشت شیشه­ی مغازه نبودند؟سرتاسر زندگی به نظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد.مثل این بود که درین ساعت او در ماده­ی غلیظ و چسبنده­ای دست و پا می­زند و نمی­­توانست خودش را از دست آن برهاند...

.....

چقدر او را گول زده بود،چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او خوشی تولید شده بود و در مخیله­ی او این مجسمه نبود که با یک مشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد،بلکه یک آدم زنده بود که از آدم­های زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت ...

......

بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد ،آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی سینه­اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را به آهن گداخته زده باشد، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا راست بود، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد؟ نه جای شک نبود ، آیا خواب نمی­دید؟ آیا کابوس نبود؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جمع آوری بکند. ناگاه همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را به کمرش زده بود می­خندید و به او نزدیک می­شد.  مهرداد مانند دیوانه­ها حرکتی کرد که فرار بکند. ولی در اینوقت فکری به نظرش رسید بی اراده دست کرد در جیب شلوار رولور را بیرون کشید و سه تیر به طرف مجسمه پشت هم خالی کرد. ناگهان صدای ناله­ای شنید و مجمسه به زمین خورد. مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه می­خورد!

 

                                                       صادق هدایت

 

                                                                           سایه روشن(عروسک پشت پرده)  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:28 توسط پریسا امیری الیاسی