مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را به دست تکیه داده بود و گوش میکرد.من دزدکی به موهای تابدار خرمایی ، بازوهای لخت ، گردن و نیم رخ بچگانه و سر زندهی او نگاه میکردم. این حالتی که او به خودش گرفته بود بنظرم ساختگی میآمد، فکر میکردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند. نمیتوانستم تصور بکنم که در مغز او هم فکر میآید. نمیتوانستم باور بکنم که ممکن است او هم غمناک بشود.من از هم از حالت بچگانه و لاابالی او خوشم میآمد.
صادق هدایت
زنده بگور(مادلن)