تبليغاتX
دنیای کاغذی -

داستان به شدت کلیشه­ای است(حداقل از نظر من!) اما حسی وادارم می­کنه که پست بشه...

........................................................................................................................................

 

به نظر بسیار متشخص می­رسید. وارد کافه شد. قطرات باران از روی پالتو بارانی­اش لیز می­خوردند و  به روی کف­پوش چوبی کافه می­ریختند.کلاهش را به دست یکی از پیشخدمتان کافه داد و جعبه­ی ویولنش را ورانداز کرد. حالا او را شناخت. در خانه­ی شماره 21 خیابان روبرویی منزل داشت.

گاهی صدای ویولن را می­شنید که از پنجره­ی نیمه باز به بیرون راه می­جوید.همیشه به کافه می­آمد گویا تنها منبع درآمدیش بود.

از میان میز­ها خود را به بالای کافه رساند. وقتی از کنار میزی که نشسته بودم عبور کرد حس کردم می­خواهد وانمود کند که مرا ندیده است...

بله بی­شک تنها داشت وانمود می­کرد. و من با نگاه­هایی که با گریز به او خیره می­گشتند حرکاتش را دنبال می­کردم. و سعی می­کردم به حرفهای افسری که به تازگی با او آشنا شده بودم گوش دهم یا حداقل وانمود کنم که به او گوش می­دهم. اما باید اعتراف کنم که منتظر نگاهی بودم تا مطمئن شوم مرا دیده است.  او بدون توجه به اطراف در حال پاک کردن جعبه­ی ویولن بود.

گاه گاه سرم را به نشانه­ی تایید تکان می­دادم...اما آیا چیزی پرسیده­بود و الان منتظر نظر من بود؟ نمی­دانم....احتمالا... وگرنه باید تا الان عکس­العملی از خودش نشان می­داد.

شاید از شرابی که خورده بودم سرم احساس سنگینی می­کرد ،اما امکان ندارد مرا فراموش کرده باشد... چقدر پست... نه... حتما مرا ندیده... تقریبا مطمئنم....

حالا آرشه را در دست گرفته بود و چشمانش را بسته بود انگار نت خاصی را با خود تکرار می­کند. پلکش می­لرزید.لحظاتی بعد دستش شروع به حرکت کرد و صدای ویولن فضای کافه را پر کرد... چشمانش را هم چنان بسته نگاه داشته بود انگار از گشودنشان می­ترسید... به اطراف بی­توجه بود. آرشه مانند چاقویی بود که بر رگ­هایم کشیده می­شد...

صورتش قرمز شده بود و قطرات ریز عرق موهای سیاه را به پیشانی­اش چسبانده­بود.

و گاهی حرکات ابروهایش شهادت به این را می­دادند که در فکری است... لبهایش را به هم می­فشرد... دوست داشتم بدانم به چه فکر می­کند.... شاید به دختری که درست در خانه­ی روبروییش منزل داشت... همان دختر با موهای خرمایی و چشمان درشت کشیده... . همیشه دوست داشتم جای او ....

تماس دستهایی که  بر روی خطوط انگشتانم کشیده می­شد باعث شدند از این تفکرات مبهم و عذاب­آور بیرون کشیده شوم... انگشتان بی­حس و سرد افسر بودند که خون زیر رگهایش بعد از مدتها در اثر تماس با انگشتانم جانی دوباره گرفته­اند...

به صورتش نگاه کردم که تا دقایقی پیش سرشار از استواری بود این را قبلا هم دیده بودم وقتی پدرم با سربازها حرف می­زد...

اما الان می­شد برقی را در چشمان آبی کمرنگش دید یخ درون چشمانش آب شده بودند و مردمک چشمش گشاد شده بود.... گونه­هایش قرمز شده­بودند احتمالا باید از تاثیر شراب باشد... اما نه....

منتظر چیزی بود؟... یعنی باید الان چیزی می­گفتم؟

صدای دستها شنیده می­شد که با شور فراوانی از ویولنیست قدردانی می­کردند... . نگاه­هایش را با چشمانم دنبال می­کردم مرا می­بیند اگر ندیده­است... بی­شک مرا خواهد دید....

تنها به دختری چشم دوخته بود که با لبخندی او را مورد تشویقش قرار می­داد... . تمام بدنم سرد شد... نه... نباید چنین می­شد... . حتی مرا ندیده... نمی­دانم این قطرات اشک بودند که چشمانم را پر کرده بودند وقتی که دستمال ساده­ی سفیدی که در گوشه­اش کلماتی به آلمانی نوشته­شده بودند در برابرم قرار گرفتند و صدایی آرام و بریده که سعی می­کرد لهجه­ی روستایی آلمانی­اش پنهان بماند گفت آهنگ غم­انگیزی بود و اینکه خاطرات تلخی را برایش زنده می­کرد... به چشمانش که نگاه کردم داشت شیارهای چوب میز را دنبال می­کرد و انگار سعی می­کرد از خاطراتش رها باشد... نمی­توانستم باور کنم که مردی به این ساده­ای که قبلا این طور می­نمود که تنها در ارتش مشغول بوده الان احتمالا  خاطراتی را در ذهن مرور می­کند که گرچه چندان واضح نیستند اما تاثیر ژرفی در عمق وجودش گذاشته­است...

لب­هایش تکان خوردند در حالیکه چیزی شنیده­نشد تنها با خودش زمزمه می­کرد.... صدایش کم­کم بلندتر شد... و لهجه­ی روستایی آلمانی­اش به وضوح نمایان شد... انگار تمام اعضایش و یا حتی روحش از اختیار خارج شده­اند....

کلمات را با غم زیادی بیان می­نمود و گفت که دختری بوده یهودی ... که به هم علاقه داشته­اند... . و گاهی در دروس دبیرستانی­اش کمکش می­کرده-این را هیچ­گاه نگفته بود که در یکی از بهترین دانشگاه­ها درس می­خوانده- و کلمات را شکسته بیان می­کرد....

لحظه­ای نسبتا طولانی مکث کرد...  انگشتان بلندش  را به هم می­فشرد و بعد با صدایی آمیخته به غم سرشار از بغض که انگار با تمام قوا از گریه خودداری می­کرد اضافه کرد که باید مدتی به جنوب می­رفته برای ماموریتی که به او سپرده­شده بوده...

و گفت که دخترک برای اینکه از او خداحافظی کند به مدرسه نرفته.... و این که برای اولین بار دستان دختری را در میان دستانش گرفته و ... .

و با این حال سعی کرده که ذره­ای از صلابت نظامی­بودنش نکاهد و وقتی سوار قطار شده برای یگانه محبوبش حتی دست هم تکان نداده....

وقتی بعد از 6 ماه به خانه برمی­گردد بر در خانه پلاکارد" برای اجاره" تنها چیزی است که توجه­اش را جلب می­کند ... و علت پاسخ ندادن به نامه­ها را زمانی فهمید که همسایه­ی آنها نامه­ها را که با روبان قرمزی بسته شده­بودند به دستش داده... همین جا سخنانش را قطع کرد ... .  احساس کردم آب دهانش را به سختی قورت می­دهد...

بی اختیار دستانش را در میان دستانم گرفتم ...سرد سرد بودند... شاید دلیل سردیش هم همین بوده باشد....از جایش برخاست و از من خواست که اگر ناراحت نمی­شوم کمی هوا بخورد.... و من با حرکت سرم ...

و به شیارهای چوب روی میز چشم دوختم....

و شیارهای روی میز را دنبال می­کردم... با صدای خشدار پیشخدمت که مرا خانم خطاب می­کرد به خودم آمدم... . کاغذ سفیدی را به من داد و بعد از تنها لحظات کوتاهی از مقابل میز ناپدید شد...

کاغذ را که باز کردم بدون نگاه کردن به نام ، نویسنده­اش را شناختم و دست­خط برایم آشنا بود....

مانند همیشه در میان چشمانت....

تو را از همان ابتدا دیدم .... . امروز دیر به کافه آمدم چون تردید داشتم ...می­دانستم که تو نیز با آن افسر آلمانی در کافه خواهی  بود.... نمی­دانم چگونه بگویم..... موسیقیم تنها توان بیان آن را دارد.... برای تنها تو خواهم نواخت....و اتاق حقیرم همیشه چشم به راه توست...

از طرز نوشتار و مرتب بودن نامه مشخص بود که آن را در جایی جز کافه نگاشته است.... .

کاغذ را جمع کردم و با احتیاط در کیفم قرار دادم .... و به ویولن چشم دوختم  و به صورتش و چشمانی که قصد گریز داشتند... .

نمی­دانم این چه حسی بود که در آن غوطه­ور شده بودم ... چیرگی بود و یا سردرگمی.... نه... همه­اش به خاطر این شراب لعنتی است.... خوش­بختانه با قرار گرفتن افسر جوان پشت میز کاهش یافت اما هنگامی که خوب به او نگاه کردم و کلماتش در میان تفکرات مبهمم غوطه خوردند حس لعنتی با قوت بیشتری شعله­ور شد....

از کافه بیرون آمدیم... ویولنیست هم لحظاتی قبل از ما خارج شده بود.... در هنگام بازگشت از خیابانی گذشتیم که صدای ویولن از میان پنجره­ی نیمه بازی فضای سرد و ساکت خیابان را گرم و سرشار از حرکت می­کرد... من حداقل این گرما را حس می­کردم... شاید از تاثیر شرابی باشد که در کافه خورده­ام... لعنتی....

هنگامی که به در خانه رسیدیم منتظر ماند تا من در را باز کردم. بعد در حالیکه دستانم را در میان دستانش گرفته بود کلماتی را بر زبان آورد که هیچ­کدام برایم مفهوم نبود...

حالا در خانه کنار شومینه نشسته­ام در حالیکه سرم به شدت درد می­کند و سنگین شده... باید به خاطر شراب باشد....

بارانی ام را پوشیدم ... الان کاملا مطمئن بودم افسر آلمانی به خانه­اش رفته­است...  با قدمهای سریع و بلندی به طرف خیابان روبرویی به حرکت در آمدم. و در حالیکه صدای ویولن از میان پنجره­ی نیمه باز خود را به بیرون می­کشید زنگی را فشار دادم....  

 قطرات اشک کاغذ را خیس کرده­اند و در قسمت­هایی جوهر را پخش کرده­اند... و به کلمات چشم دوخته­ام در حالیکه ملودی آشنایی احاطه­ام کرده است...

قطار با سر و صدای زیادی در مقابل سکو می­ایستد و یکی از ماموران مرا در سوار کردن چمدانم کمک می­کند... الان روی صندلی کنار پنجره نشسته­ام و باد به صورتم برخورد می­کند...چشم­هام گرم گرمند و سوزش شدیدی دارند...  دستمال سفید ساده­ای رو جلوی چشم­هام می­گیرم تا از آبریزششان جلوگیری کنم... فقط  یه آبریزش ساده­س چیزی نیست... دستمال بوی عطر آشنایی می­ده... . 

می­خواهم همه چیز را از یاد ببرم نامه را که پاره کردم را به باد می­سپارم تا تمام خاطراتم را با خود ببرد .... اما ملودی همچنان مرا احاطه کرده....

 

 

        

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 9:55 توسط پریسا امیری الیاسی |