حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم میآید و نه بدم میآید ، من با مرگ آشنا و مانوس شدهام . یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی میکند. قبرستان منپارناس به یادم میآید. دیگر به مردهها حسادت نمیورزم ، من هم از دنیای آنها به شمار میآیم . من هم از آنها هستم، یک زنده بگور هستم...
خسته شدم چه مزخرفاتی نوشتم ؟ با خودم میگویم : برو دیوانه . کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است . خفه شو ،پاره بکن ، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو در بایستی ندارم ، به چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم . هر چه قضاوت آنها دربارهی من سخت بودهباشد ، نمیدانند که من بیشتر خودم را سختتر قضاوت کردهام . آنها به من میخندند ، نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم . من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم ....
صادق هدایت
زنده بگور