از درد به خودم میپیچم... و شبها از کابوسهای شبانه رهایی نمییابم ... مدتهاست در انتظار این دردم... راه گریزی نیست...و با هر صدای زنگی تشنجی درونم را فرامیگیرد... .
و هر لحظه به گوشههای دیوار بیشتر خود را میفشارم...و به ترکهای دیوار نگاه میکنم که چگونه به هم میپیچند و باز میشوند....
انگشتانم را مشت کردهام انگار مدتهاست که مشت شدهاند....
دستم را که باز میکنم رد ناخنهایم را میبینم که در گوشتم فرو رفتهاند و خون زیر انگشتانم لخته شده... .
و زنگ که بارها نواخته میشود و حرکتی نمیکنم... دندانهایم به هم فشرده میشوند... .
لحظهای بعد از فشار متلاشی خواهند شد ... دردشان را حس نمیکنم...
و در دردم غوطه میخورم و بدنم را غرق در عرق مییابم.... سرد سرد....
...
مشتم را به سمت دهانم میبرم ... در حالیکه از درد سیاهی میرود چشمانم و میلرزم در حالیکه عرق سردی تمام وجودم را فرا گرفته ...لیوان آب را در مشتم میفشارم ... سردیش را حس نمیکنم... خون زیر انگشتانم از حرکت ایستادهاند.... و رگهای آبی برآمده شدهاند... میخواهند بیرون بکشند خود را از این وجود پر از درد ....از این وجود پست... وجود؟
رد قرصها را در گلویم حس میکنم... دیگر همه چیز آرام شدهاست .... دردی به یاد نمیآورم... . دنیا برایم خواهد ایستاد... ساعت را میبینم که کند تر حرکت میکند و ترکها محو میشوند در طرح روی دیوار همه چیز تار میشود تار تار...یقین دارم که خواهد ایستاد... چشمانم را میبندم .... به همه چیز اعتماد دارم ... همه چیز...
قطرات خون از مشت بازم به زمین میریزند.... دهانم نیمه باز است و لبخندی ... انگار بهترین ساعتهای عمرم را میگذراندهام!
بوی تعفنی اتاق را در بر گرفته...
پنجره رو باز کن!!