تبليغاتX
دنیای کاغذی -

از درد به خودم می­پیچم... و شب­ها از کابوس­های شبانه رهایی نمی­یابم ... مدت­هاست در انتظار این دردم... راه گریزی نیست...و با هر صدای زنگی تشنجی درونم را فرامی­گیرد... .

و هر لحظه به گوشه­های دیوار بیشتر خود را می­فشارم...و به ترکهای دیوار نگاه­ می­کنم که چگونه به هم می­پیچند و باز می­شوند....

انگشتانم را مشت کرده­ام انگار مدت­هاست که مشت شده­اند....

دستم را که باز می­کنم رد ناخن­هایم را می­بینم که در گوشتم فرو رفته­اند و خون زیر انگشتانم لخته شده... .

و زنگ که بارها نواخته می­شود و  حرکتی نمی­کنم... دندانهایم  به هم فشرده می­شوند... .

لحظه­ای بعد از فشار متلاشی خواهند شد ... دردشان را حس نمی­کنم...

و در دردم غوطه می­خورم و بدنم را غرق در عرق می­یابم.... سرد سرد....

...

مشتم را به سمت دهانم می­برم ... در حالیکه از درد سیاهی می­رود چشمانم و می­لرزم در حالیکه عرق سردی تمام وجودم را فرا گرفته  ...لیوان آب را در مشتم می­فشارم ... سردیش را حس نمی­کنم... خون زیر انگشتانم از حرکت ایستاده­اند.... و رگهای آبی برآمده ­شده­اند... می­خواهند بیرون بکشند خود را از این وجود پر از درد  ....از این وجود پست... وجود؟

رد قرصها را در گلویم حس می­کنم... دیگر همه چیز آرام شده­است .... دردی به یاد نمی­آورم... . دنیا برایم خواهد ایستاد... ساعت را می­بینم که کند تر حرکت می­کند و ترک­ها محو می­شوند در طرح روی دیوار همه چیز تار می­شود تار تار...یقین دارم که خواهد ایستاد... چشمانم را می­بندم .... به همه چیز اعتماد دارم ... همه چیز...

قطرات خون از مشت بازم به زمین می­ریزند.... دهانم نیمه باز است و لبخندی ... انگار بهترین ساعت­های عمرم را می­گذرانده­ام!

بوی تعفنی اتاق را در بر گرفته...

پنجره رو باز کن!! 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:6 توسط پریسا امیری الیاسی |