روح من به خاطر کدامین گناه مصلوب گشتهاست
و خونم به چه معصیتی گرفتار بوده
که در زندانهای تنگ و تاریک رگها محبوس گشتهاست؟
و پیوسته در تلاش بیرمقی آخرین راههای رهایی را جستجو میکند
و شیارهای مغزم به چه آلوده گشتهاند
مادام که در تاریکترین تاریکخانهها محبوسند در هم فرو میروند و از درد به هم میپیچند...
روحم را از بندها خواهم گسست تا آزادانه بیارامد در این سرای پست
و خون را از حصار تنگ رگها بیرون خواهم کشید
و زندان رگها را از زندانی دیرینهاش تهی خواهم ساخت
شیارهای مغزم را مجال گریز خواهم داد تا از دام ضجههای شبانه رهایی یابند...
فوارههای خون را میبینی که سرمستانه ندای آزادی سر میدهند؟
و شیارهای مغز را که از میان ترکهای دیوارهای ستبر زندان خود را بیرون میکشند؟
و یا روح را که بر طعمه گشتن یگانه یارش لبخند تمسخر سر میدهد؟
و روحم به خاطر کدامین گناه مصلوب گشتهاست؟
...