تبليغاتX
دنیای کاغذی
دنیایم را ترک خواهم گفت

              آن را برای تو باقی خواهم گذاشت....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:59 توسط پریسا امیری الیاسی |

 

امروز خیلی خسته­ام...

 از همه چی...

امروز تو چشماش نگاه کردم مخفیانه...

نمی­خوام بفهمه دوستش دارم...

امروز می­گریم در پس خنده­ای تا پنهان بماند... همه چیز.

همه­ی اون چیزایی که با تمام وجود حس می­کنم

 و همه­ی اون چیزایی که هر روز زندگی رو برام سخت تر می­کنن.

امروز باید به خدات بگی که تو کار آدما دخالت نکنه؛ برای همیشه.

امروز باید به خدات بگی که دیگه خدایی نکنه. همه چی تموم شده... حتی دنیاش...

شاید فردا من خدا باشم؟؟

و امروز دوباره به خودم گفتم که دوستت ندارم.

و امروز دوباره سکه رو پرتاب کردم.

و سیگارو روشن...

و حتی سبزه­هایی که زیر قدمهام زندانی می­­شن فهمیدن که دارم خودمو فریب می­دم.

شاید تو هم یه روز بفهمی.

ولی

دیر شده دیگه...

سکه الان روی زمینه و

سیگار خاموش شده.

صدای چرخششو هنوزم می­شنوم و

هنوزم دود همین نزدیکیه

کاش زود­تر..

کات....

ازت متنفرم حالا. می­فهمی؟؟

یعنی دارم خودمو فریب می­دم؟!

حالا دیگه همه­ی برگ­ها ریختن.

می­خوام فریاد بزنم...

 منم آدمم...

که دوستت دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:2 توسط پریسا امیری الیاسی |

....

صورت بزک کرده­ی زن­ها را دقت می­کرد. آیا اینها بودند که مردها را فریفته و دیوانه­ی خودشان کرده بودند؟آیا اینها هر کدام مجسمه­ای به مراتب پست تر از آن مجمسه پشت شیشه­ی مغازه نبودند؟سرتاسر زندگی به نظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد.مثل این بود که درین ساعت او در ماده­ی غلیظ و چسبنده­ای دست و پا می­زند و نمی­­توانست خودش را از دست آن برهاند...

.....

چقدر او را گول زده بود،چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او خوشی تولید شده بود و در مخیله­ی او این مجسمه نبود که با یک مشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد،بلکه یک آدم زنده بود که از آدم­های زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت ...

......

بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد ،آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی سینه­اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را به آهن گداخته زده باشد، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا راست بود، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد؟ نه جای شک نبود ، آیا خواب نمی­دید؟ آیا کابوس نبود؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جمع آوری بکند. ناگاه همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را به کمرش زده بود می­خندید و به او نزدیک می­شد.  مهرداد مانند دیوانه­ها حرکتی کرد که فرار بکند. ولی در اینوقت فکری به نظرش رسید بی اراده دست کرد در جیب شلوار رولور را بیرون کشید و سه تیر به طرف مجسمه پشت هم خالی کرد. ناگهان صدای ناله­ای شنید و مجمسه به زمین خورد. مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه می­خورد!

 

                                                       صادق هدایت

 

                                                                           سایه روشن(عروسک پشت پرده)  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:28 توسط پریسا امیری الیاسی

مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را به دست تکیه داده بود و گوش می­کرد.من دزدکی به موهای تابدار خرمایی ، بازوهای لخت ، گردن و نیم رخ بچگانه و سر زنده­ی او نگاه می­کردم.  این حالتی که او به خودش گرفته بود بنظرم ساختگی می­آمد، فکر می­کردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند. نمی­توانستم تصور بکنم که در مغز او هم فکر می­آید. نمی­توانستم باور بکنم که ممکن است او هم غمناک بشود.من از هم از حالت بچگانه و لاابالی او خوشم می­آمد.

 

 

                                                                                     صادق هدایت

                                                                                                         زنده بگور(مادلن)

 

                                                                                   

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:18 توسط پریسا امیری الیاسی

داستان به شدت کلیشه­ای است(حداقل از نظر من!) اما حسی وادارم می­کنه که پست بشه...

........................................................................................................................................

 

به نظر بسیار متشخص می­رسید. وارد کافه شد. قطرات باران از روی پالتو بارانی­اش لیز می­خوردند و  به روی کف­پوش چوبی کافه می­ریختند.کلاهش را به دست یکی از پیشخدمتان کافه داد و جعبه­ی ویولنش را ورانداز کرد. حالا او را شناخت. در خانه­ی شماره 21 خیابان روبرویی منزل داشت.

گاهی صدای ویولن را می­شنید که از پنجره­ی نیمه باز به بیرون راه می­جوید.همیشه به کافه می­آمد گویا تنها منبع درآمدیش بود.

از میان میز­ها خود را به بالای کافه رساند. وقتی از کنار میزی که نشسته بودم عبور کرد حس کردم می­خواهد وانمود کند که مرا ندیده است...

بله بی­شک تنها داشت وانمود می­کرد. و من با نگاه­هایی که با گریز به او خیره می­گشتند حرکاتش را دنبال می­کردم. و سعی می­کردم به حرفهای افسری که به تازگی با او آشنا شده بودم گوش دهم یا حداقل وانمود کنم که به او گوش می­دهم. اما باید اعتراف کنم که منتظر نگاهی بودم تا مطمئن شوم مرا دیده است.  او بدون توجه به اطراف در حال پاک کردن جعبه­ی ویولن بود.

گاه گاه سرم را به نشانه­ی تایید تکان می­دادم...اما آیا چیزی پرسیده­بود و الان منتظر نظر من بود؟ نمی­دانم....احتمالا... وگرنه باید تا الان عکس­العملی از خودش نشان می­داد.

شاید از شرابی که خورده بودم سرم احساس سنگینی می­کرد ،اما امکان ندارد مرا فراموش کرده باشد... چقدر پست... نه... حتما مرا ندیده... تقریبا مطمئنم....

حالا آرشه را در دست گرفته بود و چشمانش را بسته بود انگار نت خاصی را با خود تکرار می­کند. پلکش می­لرزید.لحظاتی بعد دستش شروع به حرکت کرد و صدای ویولن فضای کافه را پر کرد... چشمانش را هم چنان بسته نگاه داشته بود انگار از گشودنشان می­ترسید... به اطراف بی­توجه بود. آرشه مانند چاقویی بود که بر رگ­هایم کشیده می­شد...

صورتش قرمز شده بود و قطرات ریز عرق موهای سیاه را به پیشانی­اش چسبانده­بود.

و گاهی حرکات ابروهایش شهادت به این را می­دادند که در فکری است... لبهایش را به هم می­فشرد... دوست داشتم بدانم به چه فکر می­کند.... شاید به دختری که درست در خانه­ی روبروییش منزل داشت... همان دختر با موهای خرمایی و چشمان درشت کشیده... . همیشه دوست داشتم جای او ....

تماس دستهایی که  بر روی خطوط انگشتانم کشیده می­شد باعث شدند از این تفکرات مبهم و عذاب­آور بیرون کشیده شوم... انگشتان بی­حس و سرد افسر بودند که خون زیر رگهایش بعد از مدتها در اثر تماس با انگشتانم جانی دوباره گرفته­اند...

به صورتش نگاه کردم که تا دقایقی پیش سرشار از استواری بود این را قبلا هم دیده بودم وقتی پدرم با سربازها حرف می­زد...

اما الان می­شد برقی را در چشمان آبی کمرنگش دید یخ درون چشمانش آب شده بودند و مردمک چشمش گشاد شده بود.... گونه­هایش قرمز شده­بودند احتمالا باید از تاثیر شراب باشد... اما نه....

منتظر چیزی بود؟... یعنی باید الان چیزی می­گفتم؟

صدای دستها شنیده می­شد که با شور فراوانی از ویولنیست قدردانی می­کردند... . نگاه­هایش را با چشمانم دنبال می­کردم مرا می­بیند اگر ندیده­است... بی­شک مرا خواهد دید....

تنها به دختری چشم دوخته بود که با لبخندی او را مورد تشویقش قرار می­داد... . تمام بدنم سرد شد... نه... نباید چنین می­شد... . حتی مرا ندیده... نمی­دانم این قطرات اشک بودند که چشمانم را پر کرده بودند وقتی که دستمال ساده­ی سفیدی که در گوشه­اش کلماتی به آلمانی نوشته­شده بودند در برابرم قرار گرفتند و صدایی آرام و بریده که سعی می­کرد لهجه­ی روستایی آلمانی­اش پنهان بماند گفت آهنگ غم­انگیزی بود و اینکه خاطرات تلخی را برایش زنده می­کرد... به چشمانش که نگاه کردم داشت شیارهای چوب میز را دنبال می­کرد و انگار سعی می­کرد از خاطراتش رها باشد... نمی­توانستم باور کنم که مردی به این ساده­ای که قبلا این طور می­نمود که تنها در ارتش مشغول بوده الان احتمالا  خاطراتی را در ذهن مرور می­کند که گرچه چندان واضح نیستند اما تاثیر ژرفی در عمق وجودش گذاشته­است...

لب­هایش تکان خوردند در حالیکه چیزی شنیده­نشد تنها با خودش زمزمه می­کرد.... صدایش کم­کم بلندتر شد... و لهجه­ی روستایی آلمانی­اش به وضوح نمایان شد... انگار تمام اعضایش و یا حتی روحش از اختیار خارج شده­اند....

کلمات را با غم زیادی بیان می­نمود و گفت که دختری بوده یهودی ... که به هم علاقه داشته­اند... . و گاهی در دروس دبیرستانی­اش کمکش می­کرده-این را هیچ­گاه نگفته بود که در یکی از بهترین دانشگاه­ها درس می­خوانده- و کلمات را شکسته بیان می­کرد....

لحظه­ای نسبتا طولانی مکث کرد...  انگشتان بلندش  را به هم می­فشرد و بعد با صدایی آمیخته به غم سرشار از بغض که انگار با تمام قوا از گریه خودداری می­کرد اضافه کرد که باید مدتی به جنوب می­رفته برای ماموریتی که به او سپرده­شده بوده...

و گفت که دخترک برای اینکه از او خداحافظی کند به مدرسه نرفته.... و این که برای اولین بار دستان دختری را در میان دستانش گرفته و ... .

و با این حال سعی کرده که ذره­ای از صلابت نظامی­بودنش نکاهد و وقتی سوار قطار شده برای یگانه محبوبش حتی دست هم تکان نداده....

وقتی بعد از 6 ماه به خانه برمی­گردد بر در خانه پلاکارد" برای اجاره" تنها چیزی است که توجه­اش را جلب می­کند ... و علت پاسخ ندادن به نامه­ها را زمانی فهمید که همسایه­ی آنها نامه­ها را که با روبان قرمزی بسته شده­بودند به دستش داده... همین جا سخنانش را قطع کرد ... .  احساس کردم آب دهانش را به سختی قورت می­دهد...

بی اختیار دستانش را در میان دستانم گرفتم ...سرد سرد بودند... شاید دلیل سردیش هم همین بوده باشد....از جایش برخاست و از من خواست که اگر ناراحت نمی­شوم کمی هوا بخورد.... و من با حرکت سرم ...

و به شیارهای چوب روی میز چشم دوختم....

و شیارهای روی میز را دنبال می­کردم... با صدای خشدار پیشخدمت که مرا خانم خطاب می­کرد به خودم آمدم... . کاغذ سفیدی را به من داد و بعد از تنها لحظات کوتاهی از مقابل میز ناپدید شد...

کاغذ را که باز کردم بدون نگاه کردن به نام ، نویسنده­اش را شناختم و دست­خط برایم آشنا بود....

مانند همیشه در میان چشمانت....

تو را از همان ابتدا دیدم .... . امروز دیر به کافه آمدم چون تردید داشتم ...می­دانستم که تو نیز با آن افسر آلمانی در کافه خواهی  بود.... نمی­دانم چگونه بگویم..... موسیقیم تنها توان بیان آن را دارد.... برای تنها تو خواهم نواخت....و اتاق حقیرم همیشه چشم به راه توست...

از طرز نوشتار و مرتب بودن نامه مشخص بود که آن را در جایی جز کافه نگاشته است.... .

کاغذ را جمع کردم و با احتیاط در کیفم قرار دادم .... و به ویولن چشم دوختم  و به صورتش و چشمانی که قصد گریز داشتند... .

نمی­دانم این چه حسی بود که در آن غوطه­ور شده بودم ... چیرگی بود و یا سردرگمی.... نه... همه­اش به خاطر این شراب لعنتی است.... خوش­بختانه با قرار گرفتن افسر جوان پشت میز کاهش یافت اما هنگامی که خوب به او نگاه کردم و کلماتش در میان تفکرات مبهمم غوطه خوردند حس لعنتی با قوت بیشتری شعله­ور شد....

از کافه بیرون آمدیم... ویولنیست هم لحظاتی قبل از ما خارج شده بود.... در هنگام بازگشت از خیابانی گذشتیم که صدای ویولن از میان پنجره­ی نیمه بازی فضای سرد و ساکت خیابان را گرم و سرشار از حرکت می­کرد... من حداقل این گرما را حس می­کردم... شاید از تاثیر شرابی باشد که در کافه خورده­ام... لعنتی....

هنگامی که به در خانه رسیدیم منتظر ماند تا من در را باز کردم. بعد در حالیکه دستانم را در میان دستانش گرفته بود کلماتی را بر زبان آورد که هیچ­کدام برایم مفهوم نبود...

حالا در خانه کنار شومینه نشسته­ام در حالیکه سرم به شدت درد می­کند و سنگین شده... باید به خاطر شراب باشد....

بارانی ام را پوشیدم ... الان کاملا مطمئن بودم افسر آلمانی به خانه­اش رفته­است...  با قدمهای سریع و بلندی به طرف خیابان روبرویی به حرکت در آمدم. و در حالیکه صدای ویولن از میان پنجره­ی نیمه باز خود را به بیرون می­کشید زنگی را فشار دادم....  

 قطرات اشک کاغذ را خیس کرده­اند و در قسمت­هایی جوهر را پخش کرده­اند... و به کلمات چشم دوخته­ام در حالیکه ملودی آشنایی احاطه­ام کرده است...

قطار با سر و صدای زیادی در مقابل سکو می­ایستد و یکی از ماموران مرا در سوار کردن چمدانم کمک می­کند... الان روی صندلی کنار پنجره نشسته­ام و باد به صورتم برخورد می­کند...چشم­هام گرم گرمند و سوزش شدیدی دارند...  دستمال سفید ساده­ای رو جلوی چشم­هام می­گیرم تا از آبریزششان جلوگیری کنم... فقط  یه آبریزش ساده­س چیزی نیست... دستمال بوی عطر آشنایی می­ده... . 

می­خواهم همه چیز را از یاد ببرم نامه را که پاره کردم را به باد می­سپارم تا تمام خاطراتم را با خود ببرد .... اما ملودی همچنان مرا احاطه کرده....

 

 

        

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 9:55 توسط پریسا امیری الیاسی |

حالا دیگر نه زندگانی می­کنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم می­آید و نه بدم می­آید ، من با مرگ آشنا و مانوس شده­ام . یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی می­کند. قبرستان منپارناس به یادم می­آید. دیگر به مرده­ها حسادت نمی­ورزم ، من هم از دنیای آن­ها به شمار می­آیم . من هم از آن­ها هستم، یک زنده بگور هستم...

خسته شدم چه مزخرفاتی نوشتم ؟ با خودم می­گویم : برو دیوانه . کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است . خفه شو ،پاره بکن ، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو در بایستی ندارم ، به چیزی اهمیت نمی­گذارم، به دنیا و مافیهایش می­خندم . هر چه قضاوت آن­ها درباره­ی من سخت بوده­باشد ، نمی­دانند که من بیشتر خودم را سخت­تر قضاوت کرده­ام . آن­ها به من می­خندند ، نمی­دانند که من بیشتر به آنها می­خندم . من از خودم و از همه خواننده این مزخرف­ها بیزارم ....

                                                                                         صادق هدایت

                                                                                                                     زنده بگور

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:49 توسط پریسا امیری الیاسی

از درد به خودم می­پیچم... و شب­ها از کابوس­های شبانه رهایی نمی­یابم ... مدت­هاست در انتظار این دردم... راه گریزی نیست...و با هر صدای زنگی تشنجی درونم را فرامی­گیرد... .

و هر لحظه به گوشه­های دیوار بیشتر خود را می­فشارم...و به ترکهای دیوار نگاه­ می­کنم که چگونه به هم می­پیچند و باز می­شوند....

انگشتانم را مشت کرده­ام انگار مدت­هاست که مشت شده­اند....

دستم را که باز می­کنم رد ناخن­هایم را می­بینم که در گوشتم فرو رفته­اند و خون زیر انگشتانم لخته شده... .

و زنگ که بارها نواخته می­شود و  حرکتی نمی­کنم... دندانهایم  به هم فشرده می­شوند... .

لحظه­ای بعد از فشار متلاشی خواهند شد ... دردشان را حس نمی­کنم...

و در دردم غوطه می­خورم و بدنم را غرق در عرق می­یابم.... سرد سرد....

...

مشتم را به سمت دهانم می­برم ... در حالیکه از درد سیاهی می­رود چشمانم و می­لرزم در حالیکه عرق سردی تمام وجودم را فرا گرفته  ...لیوان آب را در مشتم می­فشارم ... سردیش را حس نمی­کنم... خون زیر انگشتانم از حرکت ایستاده­اند.... و رگهای آبی برآمده ­شده­اند... می­خواهند بیرون بکشند خود را از این وجود پر از درد  ....از این وجود پست... وجود؟

رد قرصها را در گلویم حس می­کنم... دیگر همه چیز آرام شده­است .... دردی به یاد نمی­آورم... . دنیا برایم خواهد ایستاد... ساعت را می­بینم که کند تر حرکت می­کند و ترک­ها محو می­شوند در طرح روی دیوار همه چیز تار می­شود تار تار...یقین دارم که خواهد ایستاد... چشمانم را می­بندم .... به همه چیز اعتماد دارم ... همه چیز...

قطرات خون از مشت بازم به زمین می­ریزند.... دهانم نیمه باز است و لبخندی ... انگار بهترین ساعت­های عمرم را می­گذرانده­ام!

بوی تعفنی اتاق را در بر گرفته...

پنجره رو باز کن!! 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:6 توسط پریسا امیری الیاسی |

دلم برای باغچه می­سوزد

 

 

کسی به فکر گل­ها نیست

کسی به فکر ماهی­ها نیست

کسی نمی­خواهد

باور کند که باغچه دارد می­میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می­شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده­ست

 

حیاط خانه­ی ما تنهاست

حیاط خانه­ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه­ می­کشد

و حوض خانه­ی ما خالی است

ستاره­های کوچک بی­تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می­افتد

و از میان پنجره­های پریده رنگ خانه­ی ماهی­ها

شب­ها صدای سرفه می­آید

 

حیاط خانه­ی ما تنهاست

پدر می­گوید:

" از من گذشته­ست

ازمن گذشته­ست

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم "
و در اتاقش از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه می­خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می­گوید:

" لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می­کند که باغچه باشد

یا نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی­ست. "
 

مادر تمام زندگیش

سجاده­ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می­گردد

و فکر می­کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است

مادر تمام روز دعا می­خواند

مادر گناهکار طبیعی­ست

و فوت می­کند به گل­ها

و فوت می­کند به تمام ما­هی­ها

و فوت می­کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد

 

برادرم به باغچه می­گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علف­ها می­خندد

و از جنازه­ی ماهی­ها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره­های فاسد تبدیل می­شوند

شماره برمی­دارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می­داند

او مست می­کند

و مشت می­زند به در و دیوار

و سعی می­کند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او ناامیدش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می­برد

و ناامیدیش آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم می­شود.

 

و خواهرم که دوست گل­ها بود

و حرف­های ساده­ی قلبش را

وقتی که مادر او را می­زد

به جمع مهربان و ساکت آن­ها می­برد

و گاه گاه خانواده­ی ماهی­ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می­کرد ...

او خانه­اش در آن­سوی شهر است

او در میان خانه­ی مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه­های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می­خواند

و بچه­های طبیعی می­سازد

او

هر وقت که به دیدن ما می­آید

و گوشه­های دامنش از فقر باغچه آلوده می­شود

حمام ادکلن می­گیرد

او

هر وقت به دیدن ما می­آید

آبستن است

 

حیاط خانه­ی ما تنهاست

حیاط خانه­ی ما تنهاست

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می­آید

و منفجر شدن

همسایه­های ما همه بر روی حوض­های کاشیشان

سرپوش می­گذارند

و حوض­های کاشی

بی­آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه­های کوچه­ی ما

کیف­های مدرسه­شان را

از بمب­های کوچک

پر کرده­اند

حیاط خانه­ی ما گیج است

من از زمانی که

قلب خود را گم کرده­است

می­ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت

می­ترسم

من مثل دانش­آموزی که درس هندسه­اش را

دیوانه­وار دوست می­دارد

تنها هستم

و فکر می­کنم که باغچه را می­شود به بیمارستان برد

من فکر می­کنم ...

من فکر می­کنم ...

من فکر می­کنم ...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می­شود.

                                                                                        فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 8:59 توسط پریسا امیری الیاسی

روح من به خاطر کدامین گناه مصلوب گشته­است

و خونم به چه معصیتی گرفتار بوده

که در زندان­های تنگ و تاریک رگ­ها محبوس گشته­است؟

و پیوسته در تلاش بی­رمقی آخرین را­­ه­های رهایی را جستجو می­کند

و شیارهای مغزم به چه آلوده گشته­اند

مادام که در تاریک­ترین تاریک­خانه­ها محبوسند در هم فرو می­روند و از درد به هم می­پیچند...

روحم را از بند­ها خواهم گسست تا آزادانه بیارامد در این سرای پست

و خون را از حصار تنگ رگ­ها بیرون خواهم کشید

و زندان رگ­ها را از زندانی دیرینه­اش تهی خواهم ساخت

شیارهای مغزم را مجال گریز خواهم داد تا از دام ضجه­های شبانه رهایی یابند...

فواره­های خون را می­بینی که سرمستانه ندای آزادی سر می­دهند؟

و شیارهای مغز را که از میان ترک­های دیوارهای ستبر زندان خود را بیرون می­کشند؟

و یا روح  را که بر طعمه گشتن یگانه یارش لبخند تمسخر سر می­دهد؟

و روحم به خاطر کدامین گناه مصلوب گشته­است؟

...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 9:51 توسط پریسا امیری الیاسی |

آیه­های زمینی

 

آنگاه خورشید سرد شد

و برکت از زمین­ها رفت

 

سبزه­ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

 

شب در تمام پنجره­های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راه­ها ادامه­­ی خود را

در تیرگی رها کردند

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ­کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می­داد

زن­های باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره­ها از شرم

به گورها پناه آوردند

 

چه روزگار تلخی

نان،نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده­گاه­های الهی گریختند

و بره­های گمشده­ی عیسی

دیگر صدای هی­هی چوپانی را

در بهت دشت­ها نشنیدند

 

در دیدگان آینه­ها گویی

حرکات و رنگ­ها و تصاویر

وارونه منعکس می­گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره­ی وقیح فواحش

یک هاله­ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می­سوخت

 

مرداب­های الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی­تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موش­های موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه­های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ،و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده­ای داشت

 

آن­ها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق­های خود

با لکه­ی درشت سیاهی

تصویر می­نمودند

 

مردم،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می­رفتند

و میل دردناک جنایت

دردستهایشان متورم می­شد

 

گاهی جرقه­ای،جرقه­ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی­جان را

یک­باره از درون متلاشی می­کرد

آنها به هم هجوم می­آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می­بریدند

(مردی گلوی زنش را با کارد می­برید)

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

هم­خوابه می­شدند

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می­ریخت

آن­هابه خود می­رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته­شان تیر می­کشید

اما همیشه در حواشی این میدان­ها

این جانیان کوچک را می­دیدی

که ایستاده­اند

و خیره گشته­اند

به ریزش مداوم فواره­های آب

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم­های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم­زنده­ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی­رمقش می­خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب­ها

 

شاید ولی چه خالی بی­پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ­کس نمی­دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب­ها گریخته ایمانست

 

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه،ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

                                                                      فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:41 توسط پریسا امیری الیاسی

بیش از اینها،آه،آری

بیش از اینها می­توان خاموش ماند

 

می­توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ،بر قالی

در خطی موهوم، بر دیوار

می­توان با پنجه­های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می­بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده­ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک می­گوید

 

می­توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده، اما کر

 

می­توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب ،سخت بیگانه

"دوست می­دارم"

 

می­توان در بازوان چیره­ی یک مرد

ماده­ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره­ی چرمین

با دو پستان درشت سخت

می­توان در بستر یک مست،یک دیوانه،یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می­توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می­توان تنها به حل جدولی پرداخت

می­توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف

 

می­توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می­توان در گور مجهولی خدا را دید

می­توان با سکه­ی ناچیزی ایمان یافت

می­توان در حجره­های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه­خوانی پیر

می­توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می­توان چشم تو را در پیله­ی قهرش

دکمه­ی بیرنگ کفش کهنه­ای پنداشت

می­توان چون آب در گودال خود خشکید

 

می­توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می­توان در قاب خالی مانده­ی یک روز

نقش یک محکوم،یا مغلوب،یا مصلوب را آویخت

می­توان با صورتک­ها رخنه­ی دیوار را پوشاند

می­توان با نقش­هایی پوچ­تر آمیخت

 

می­توان همچون عروسک­های کوکی بود

با دو چشم شیشه­ای دنیای خود را دید

می­توان در جعبه­ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال­ها در لابلای تور و پولک خفت

می­توان با هر فشار هرزه­ی دستی

بی­سبب فریاد کرد و گفت

"آه من بسیار خوشبختم"

                                                                           فروغ فرخزاد  

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:21 توسط پریسا امیری الیاسی |

دستانم از شدت عصبانیت می­لرزند...

و شیارهای مغزم از شدت درد از هم خواهند گسست

و به بالا نگاه می­کنم

من گریه نمی­کنم...می­فهمی؟!

و سرم را در دستها پنهان می­کنم تا قطرات اشک را مجالی برای گریز نباشد...

و همه چیز را در خودم دفن می­کنم... راهی برای گریز نیست....

مدت­هاست که نبوده...

و مدت­هاست در میان دستانت پنهانی....

و مدت­هاست که علف­های هرز در میانم گرقته­اند... .

و صدای شلیک هنوز ذرات هوا را از ارتعاش ننداخته...

و دود از دهانه خارج می­شود... .

و کرم­ها هنوز در اطرافم لول می­خورند... .

- برای آخرین بار به آیینه نگاه کن.... چهره­ات را به خاطر بسپار.... اما مهم نیست... .

- هیچ وقت نبوده....

و دنیا همچنان خواهد راند... .

یک روز تو هم حذف خواهی شد....

تغییری نخواهد بود...

و دنیا همچنان خواهد راند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 16:6 توسط پریسا امیری الیاسی |

"کسی که حقیقت را نمی داند، نادان است، اما آنکه حقیقت را می داند و انکار می کند، تبهکار است." برتولد برشت
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:25 توسط پریسا امیری الیاسی