ساکت و سرد است این سرسرا اینک
و تو را خواند
از این پستوی پست آفرینش
بر فراز بامهای خفته در خاموشی مطلق
از کنار جادههایی فرسوده و تنها
در انتظار گذار رهگذاری پیر
در آغوش باغهایی بیبرگ و خزان دیده
شاید خوابگاه ستارهها همین خاک است
شاید...
آنگاه صدای ضجهی مبارزان با جیغ مرغان درآمیخت
مرگ دستان خود را به دورشان آویخت
چندیست که ساکت و سردند
اما هنوز هم در کنج زندانهای تنگ و سرد
صدای سرود رهایی میآید.
زندگی بییقین ، راهیست بیانجام
فریبیست نافرجام
( زهریست در جام)
زندگی اینک گلویم را، میفشارد سخت
اینک اما من
در میان تودهای از درد پنهانم
اینک اما من
در میان پیلهای از وهم مهجوری نهانم
کاش میشد از میان ساکنان خاک
تا به دالانهای سرد و ساکت و خاموش، اما پاک
سفر کرد
همچنانکه، سالهایی پیش
سفرکرد آن ندای گرم آزادی.
چشمان آبی کمرنگش را با وحشت گشود.عرق او را احاطه کرده بود. موهای سیاه لخت پیشانی بلندش را پوشانیده بود. با انگشتان ظریف و بلندش پتو را فشار میداد. صدای کشیده شدن دندانها روی هم به راحتی شنیده میشد. قامت بلندش از ترس مچاله شده بود.
چند شبی است که نمیتوانم بخوابم. کابوسهای مبهمی در سرتاسر مغزم غوطه میخورند.گاهی فکر میکنم شاید رگهای سرم را پاره کنند. سر درد شدید باعث میشود تصور کنم که جمجمهام هر لحظه تنگتر میشود و زمانی خواهد رسید که مغزم را مانند اناری میفشارد و شاید در انتها جمجمهام ترک بردارد و شیارهای مغزم از لابلای ترکها راهی به بیرون بیابند و .... سرم در حال انفجار است؛این را میتوانم لمس کنم....
وصبحها که از خواب بلند میشوم حس تنفری نسبت به اطراف عمق وجودم را میخراشد. و هر روز محیط اطراف حتی اتاقخوابم برایم ترسناکتر و بیگانهتر از دیروز به نظر میرسد. هر لحظه حس میکنم که کسی از پشت سر به من نزدیک میشود. و من خود را جمع و کوچک میکنم و به کنج اتاق پناه میبرم وهر چه بیشتر خود را به دیوارهای نمزده میفشارم...
چند روز پیش پنجرهها را با آهن پوشاندم. حالا هیچ منفذی به بیرون نیست ... .اما شاید این موجودات از لابلای منافذ دیوارها راهی به درون مییابند مانند قطرات آب که به راحتی از میان منافذ سقف عبور میکنند...یا شاید نور که از کوچکترین منفذ خود را به درون میکشاند...
چراغها را اغلب خاموش میکنم... مانند بچههایی که ازترس به زیر پتو پناه میبرند به امید آنکه دیگر موجودی آنها را تهدید نمیکند و شاید پتو بهترین محافظ باشد... .در تاریکی حتما چیزی به سراغم نخواهد آمد.
ساعت 5:30 ...ساعت با سر و صدای زیادی شروع به زنگ زدن میکند...
امروز 4 دسامبر سال 2006 میلادی... ساعت 5:30 صبح میباشد... و بعد صدایی از ساعت بلند میشود که امروز دوشنبهس...آقای اسمیت امروز دوشنبهس... تولد ماریا... سالگرد عروسی...
محکم به روی ساعت میکوبم.
صدایش مانند زنگ ناقوسها در سرم میپیچد.شاید مغزم بزرگتر از جمجمهام شده باشد...شاید تا چندی دیگر جمجمهام ترک بردارد... شاید... .
لحظاتی بعد از خانه خارج میشود... .
چرا باید تولد ماریا را تبریک بگویم؟...چه طور میتواند با آدم پستی مثل جاناتان زندگی کند...چقدر وقیحانه از من جدا شد هان؟...به یاد نمیآورم...اصلا حتی یادم نمیآید که زمانی با من زندگی میکرده...زندگی؟؟؟ شاید حتی قیافهاش یادم نباشد... شاید؟
هوا آنقدر سرد بود که شیشهی عینکش را غبارآلود میکرد...انگشتان دستش از سرما بیحس شدهبود و هر حرکتی مشکل به نظر میرسید.به شدت میلرزید... نمیدانست این لرزش به خاطر سرما است یا...؟
هوا هنوز تاریک بود و آسمان قرمز رنگ...و خورشید حوضی خونآلود به نظر میرسید... صدای فشرده شدن برف و شکستن یخها از زیر چکمههایش شنیده میشد.... باد شلاق میانداخت . سوزش تازیانهها را حس میکرد.
در تاکسی را محکم بست . قطرات منجمد شدهی آب از روی شیشهی تاکسی جدا شدند.راننده که خمار به نظر میرسید وحشتزده چشمانش را باز کرد.
-خیابان همپتون غربی لطفا.
این صدای آقای اسمیت بود که بسیار گرفته در میان ذرات هوا راه را باز میکرد و پردهی گوش راننده راقلقلک میداد...
چشمان آبی کمرنگش را از راننده برنمیداشت.احساس میکرد هر لحظه ممکن است برگردد و ... ممکن بود حتی فرمان اتوموبیل را رها کند و به سراغش بیاید...شاید هم حتی تنها برای از بین بردن او آمده باشد و زندگیاش ارزش چندانی نداشته باشد .یعنی... .
اما اینجا حداقل گرمتر و ساکتتر و امنتر از بیرون به نظر میرسد. با انگشتان باریک و خوشنقشش یک 100 دلاری را به راننده داد.
راننده با چشمان بیحالتش که سفیدی آن به زردی میگرایید با تعجب انگشتان اسمیت را ورانداز کرد.
راننده با انگشتان پشمالو و خپلی که در پهنای دستش گم شده بود؛رادیو را روشن کرد.
صدایی که نشاط و نیرو را به زور با خود به یدک میکشید و سرشار از سردی و بیحالتی بود از درون دستگاه پخش به بیرون پرتاب میشد.
-صبح خوبیه از ماه دسامبر . امروز با همهی روزای دیگه فرق داره . امروز دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه.روز سردیه ولی گرمای دلهای آدمها باعث گرماش میشه! امروز با همهی روزای دیگه فرق داره ...خوب چون امروز 4 دسامبر سال 2006 میلادیه!و هیچ وقت تکرار نمیشه...بیا طوری بگذرونیمش که سرشار از شادی باشه! بیا با هم یخها رو آب ....
-اون لعنتی رو خاموشش کن...
رانندهی تاکسی ترمز میکنه...
-نمیخوای پیاده شو...
و برمیگردد و به صورت یخزده و بیروح اسمیت نگاه میکنه...
یک لحظه احساس میکنم که لحظهای بعد به من حملهور خواهد شد و بعد از این... شاید انگشتان مرا بکند ... .
به سرعت در تاکسی را باز کرد... حالا نزدیک ایستگاه قطار بود....شاید بتواند بقیهی مسیر را با قطار برود . صدای رادیو همچنان آزارش میداد...
امروز دوشنبهس... امروز دوشنبهس .این دوشنبه دیگه تکرار نمیشه...امروز رو از دست نده...امروز یکی از بهترین روزهاست امروز دوشنبهایه که دیگه تکرار نمیشه...
سرش را در میان دستهایش گرفت.صدای نفس کشیدنش را میشنید... هر لحظه بیشتر سرش را میفشرد...انگشتان باریک و بلندش تنها پهنای کوچکی از صورتش را میپوشانیدند.انگشتانش بیحس شده بودند... . لحظهای بعد در ایستگاه قطار بود... ساعت 7:30 ... حتما به کارش دیر میرسید. باید تنها به اتاق رئیس برود ...آخرین بار با ترس و وحشت وصفناپذیری اتاقش را ترک کردهبود...خوب به یاد میآورد که نمیتوانست نفس بکشد و چیزی گلویش را فشار میداد...
کار؟ ... امروز 4 دسامبره؟ ... نه ،نه امروز باید 25 نوامبر باشه....نه امروز حتما 25 نوامبره... من خوب یادمه که دیروز از کار اخراج شدم 24 نوامبر دقیقا 24 نوامبر...امکان نداره...
یکی داره از پشت به من نزدیک میشه... امروز دوشنبهس 4 دسامبر سال 2006 ... صدای قدمهاشو میشنوم...امروز تولد ماریاس... امروز دیگه تکرار نمیشه... خرخر نفسهاشو میشنوم.... باید سالگرد عروسی رو....ساعت 5:30 ...هوا سرده... احتمالا از دهنش خون میچکه...صدای فروریختن قطرات خون رو میشنوم... نمیخوام برگردم و نگاش کنم....صدای خرد شدن یخ زیر کفشا شنیدهمیشن....قطار داره بوق میزنه... نور چراغشو میشه دید...سکو خیلی شلوغه....از بین مردم به طرفم حرکت میکنه... ریلها درخشش عجیبی دارن...حس میکنم کسی منو به سمت ریلها میکشه... امروز سالگرد عروسی ... 4 دسامبر...
امروز باید بری قبرستان اندرسون... یه سنگ قبر هست به اسم آقای... .امروز....چشمامو میبندم...قطار هنوز وارد سکو نشده...خیلی سردمه...چند روزی هست که از خونه خارج نشدم و چیزی نخوردم...سرم به شدت گیج میره... حالا دیگه به من رسیده...چاقوشو میبره بالا و من یه قدم به جلو بر میدارم... .
احساس میکنم تنم به شدت میخاره...چند تا کرم اون طرفند... و من به دستم نگاه میکنم...انگشتان دست راستم...اوه... .