تبليغاتX
دنیای کاغذی

ساکت و سرد است این سرسرا اینک

و تو را خواند

از این پستوی پست آفرینش

بر فراز بام­های خفته در خاموشی مطلق

از کنار جاده­هایی فرسوده و تنها

در انتظار گذار رهگذاری پیر

در آغوش باغ­هایی بی­برگ و خزان دیده

شاید خوابگاه ستاره­ها همین خاک است

شاید...

                                                            
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:29 توسط پریسا امیری الیاسی |

آنگاه صدای ضجه­ی مبارزان با جیغ مرغان درآمیخت

مرگ دستان خود را به دورشان آویخت

چندی­ست که ساکت و سردند

اما هنوز هم در کنج زندان­های تنگ و سرد

صدای سرود رهایی می­آید. 

                                                
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:44 توسط پریسا امیری الیاسی |

.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:39 توسط پریسا امیری الیاسی |

 زندگی بی­یقین ، راهی­ست بی­انجام

فریبی­ست نا­فرجام

( زهری­ست در جام)

زندگی اینک گلویم را، می­فشارد سخت

اینک اما من

در میان توده­ای از درد پنهانم

اینک اما من

در میان پیله­ای از وهم مهجوری نهانم

کاش می­شد از میان ساکنان خاک

تا به دالانهای سرد و ساکت و خاموش، اما پاک

سفر کرد

همچنانکه، سالهایی پیش

سفرکرد آن ندای گرم آزادی.

                                                      
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 19:55 توسط پریسا امیری الیاسی |

اگر درهای مترو تیغه های گیوتین بودند....
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:12 توسط پریسا امیری الیاسی |

چشمان آبی کمرنگش را با وحشت گشود.عرق او را احاطه کرده بود. موهای سیاه لخت پیشانی بلندش را پوشانیده بود. با انگشتان ظریف و بلندش پتو را فشار می­داد. صدای کشیده شدن دندان­ها روی هم به راحتی شنیده می­شد. قامت بلندش از ترس مچاله شده بود.

چند شبی است که نمی­توانم بخوابم. کابوسهای مبهمی در سرتاسر مغزم غوطه می­خورند.گاهی فکر می­کنم شاید رگهای سرم را پاره کنند. سر درد شدید باعث می­شود تصور کنم که جمجمه­ام هر لحظه تنگ­تر می­شود و زمانی خواهد رسید که مغزم را مانند اناری می­فشارد و شاید در انتها جمجمه­ام ترک بردارد و شیارهای مغزم از لابلای ترک­ها راهی به بیرون بیابند و .... سرم در حال انفجار است؛این را می­توانم لمس کنم....

وصبح­ها که از خواب بلند می­شوم حس تنفری نسبت به اطراف عمق وجودم را می­خراشد. و هر روز محیط اطراف حتی اتاق­خوابم برایم ترسناک­تر و بیگانه­تر از دیروز به نظر می­رسد. هر لحظه حس می­کنم که کسی از پشت سر به من نزدیک می­شود. و من خود را جمع و کوچک می­کنم و به کنج اتاق پناه می­برم وهر چه بیشتر خود را به دیوارهای نم­زده می­فشارم...

چند روز پیش پنجره­ها را با آهن پوشاندم. حالا هیچ منفذی به بیرون نیست ... .اما شاید این موجودات از لابلای منافذ دیوارها راهی به درون می­یابند مانند قطرات آب که به راحتی از میان منافذ سقف عبور می­کنند...یا شاید نور که از کوچکترین منفذ خود را به درون می­کشاند...

چراغ­ها را اغلب خاموش می­کنم... مانند بچه­هایی که ازترس به زیر پتو پناه می­برند به امید آنکه دیگر موجودی آنها را تهدید نمی­کند و شاید پتو بهترین محافظ باشد... .در تاریکی حتما چیزی به سراغم نخواهد آمد.

ساعت 5:30 ...ساعت با سر و صدای زیادی شروع به زنگ زدن می­کند...

امروز 4 دسامبر سال 2006 میلادی... ساعت 5:30 صبح می­باشد... و بعد صدایی از ساعت بلند می­شود که امروز دوشنبه­س...آقای اسمیت امروز دوشنبه­س... تولد ماریا... سالگرد عروسی...

 محکم به روی ساعت می­کوبم.

صدایش مانند زنگ ناقوسها در سرم می­پیچد.شاید مغزم بزرگتر از جمجمه­ام شده باشد...شاید تا چندی دیگر جمجمه­ام ترک بردارد... شاید... .

لحظاتی بعد از خانه خارج می­شود... .

چرا باید تولد ماریا را تبریک بگویم؟...چه طور می­تواند با آدم پستی مثل جاناتان زندگی کند...چقدر وقیحانه از من جدا شد هان؟...به یاد نمی­آورم...اصلا حتی یادم نمی­آید که زمانی با من زندگی می­کرده...زندگی؟؟؟ شاید حتی قیافه­اش یادم نباشد... شاید؟

هوا آنقدر سرد بود که شیشه­ی عینکش را غبارآلود می­کرد...انگشتان دستش از سرما بی­حس شده­بود و هر حرکتی مشکل به نظر می­رسید.به شدت می­لرزید... نمی­دانست این لرزش به خاطر سرما است یا...؟

هوا هنوز تاریک بود و آسمان قرمز رنگ...و خورشید حوضی خون­آلود به نظر می­رسید... صدای فشرده شدن برف و شکستن یخ­ها از زیر چکمه­هایش شنیده می­شد.... باد  شلاق می­انداخت . سوزش تازیانه­ها را حس می­کرد.

در تاکسی را محکم بست . قطرات منجمد شده­ی آب از روی شیشه­ی تاکسی جدا شدند.راننده که خمار به نظر می­رسید وحشت­زده چشمانش را باز کرد.

-خیابان همپتون غربی لطفا.

این صدای آقای اسمیت بود که بسیار گرفته در میان ذرات هوا راه را باز می­کرد و پرده­ی گوش راننده راقلقلک می­داد...

چشمان آبی کمرنگش را از راننده برنمی­داشت.احساس می­کرد هر لحظه ممکن است برگردد و ... ممکن بود حتی فرمان اتوموبیل را رها کند و به سراغش بیاید...شاید هم حتی تنها برای از بین بردن او آمده باشد و زندگی­اش ارزش چندانی نداشته باشد .یعنی... .

اما اینجا حداقل گرم­تر و ساکت­تر و امن­تر از بیرون به نظر می­رسد. با انگشتان باریک و خوش­نقشش یک 100 دلاری را به راننده داد.

راننده با چشمان بی­حالتش که سفیدی آن به زردی می­گرایید با تعجب انگشتان اسمیت را ورانداز کرد.

راننده با انگشتان پشمالو و خپلی که در پهنای دستش گم شده بود؛رادیو را روشن کرد.

صدایی که نشاط و نیرو را به زور با خود به یدک می­کشید و سرشار از سردی و بی­حالتی بود از درون دستگاه پخش به بیرون پرتاب می­شد.

-صبح خوبیه از ماه دسامبر . امروز با همه­ی روزای دیگه فرق داره . امروز دیگه هیچ وقت تکرار نمی­شه.روز سردیه ولی گرمای دلهای آدمها باعث گرماش می­شه! امروز با همه­ی روزای دیگه فرق داره ...خوب چون امروز 4 دسامبر سال 2006 میلادیه!و هیچ وقت تکرار نمی­شه...بیا طوری بگذرونیمش که سرشار از شادی باشه! بیا با هم یخ­ها رو آب ....

-اون لعنتی رو خاموشش کن...

راننده­ی تاکسی ترمز می­کنه...

-نمی­خوای پیاده شو...

و برمی­گردد و به صورت یخ­زده  و بی­روح اسمیت نگاه می­کنه...

یک لحظه احساس می­کنم که لحظه­ای بعد به من حمله­ور خواهد شد و بعد از این... شاید انگشتان مرا بکند ... .

به سرعت در تاکسی را باز کرد... حالا نزدیک ایستگاه قطار بود....شاید بتواند بقیه­ی مسیر را با قطار برود . صدای رادیو همچنان آزارش می­داد...

امروز دوشنبه­س... امروز دوشنبه­س .این دوشنبه دیگه تکرار نمی­شه...امروز رو از دست نده...امروز یکی از بهترین روزهاست امروز دوشنبه­ایه که دیگه تکرار نمی­شه...

سرش را در میان دستهایش گرفت.صدای نفس کشیدنش را می­شنید... هر لحظه بیشتر سرش را می­فشرد...انگشتان باریک و بلندش تنها پهنای کوچکی از صورتش را می­پوشانیدند.انگشتانش بی­حس شده بودند... . لحظه­ای بعد در ایستگاه قطار بود... ساعت 7:30 ... حتما به کارش دیر می­رسید. باید تنها به اتاق رئیس برود ...آخرین بار با ترس و وحشت وصف­ناپذیری اتاقش را ترک کرده­بود...خوب به یاد می­آورد که نمی­توانست نفس بکشد و چیزی گلویش را فشار می­داد...

کار؟ ... امروز 4 دسامبره؟ ... نه ،نه امروز باید 25 نوامبر باشه....نه امروز حتما 25 نوامبره... من خوب یادمه که دیروز از کار اخراج شدم 24 نوامبر دقیقا 24 نوامبر...امکان نداره...

یکی داره از پشت به من نزدیک می­شه... امروز دوشنبه­س 4 دسامبر سال 2006 ... صدای قدمهاشو می­شنوم...امروز تولد ماریاس... امروز دیگه تکرار نمی­شه... خرخر نفسهاشو می­شنوم.... باید سالگرد عروسی رو....ساعت 5:30 ...هوا سرده... احتمالا از دهنش خون می­چکه...صدای فروریختن قطرات خون رو می­شنوم... نمی­خوام برگردم و نگاش کنم....صدای خرد شدن یخ زیر کفشا شنیده­می­شن....قطار داره بوق می­زنه... نور چراغشو می­شه دید...سکو خیلی شلوغه....از بین مردم به طرفم حرکت می­کنه... ریلها درخشش عجیبی دارن...حس می­کنم کسی منو به سمت ریلها می­کشه... امروز سالگرد عروسی ... 4 دسامبر...

امروز باید بری قبرستان اندرسون... یه سنگ قبر هست به اسم آقای... .امروز....چشمامو می­بندم...قطار هنوز وارد سکو نشده...خیلی سردمه...چند روزی هست که از خونه خارج نشدم و چیزی نخوردم...سرم به شدت گیج می­ره... حالا دیگه به من رسیده...چاقوشو می­بره بالا و من یه قدم به جلو بر می­دارم... .

احساس می­کنم تنم به شدت می­خاره...چند تا کرم اون طرفند... و من به دستم نگاه می­کنم...انگشتان دست راستم...اوه... .

           

 

         

         

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 7:39 توسط پریسا امیری الیاسی |