تبليغاتX
دنیای کاغذی

امروز واقعاً احساس خستگی می­کنم...

و آنقدر ضعیف شده­ام که دستانم می­لرزند هنگام نوشتن...

و چشمانم خطهای کاغذ را  منحنی­هایی می­بینند که به هم می­پیچند و  باز می­شوند و گره می­خورند

و سرگردانی که روی کدامین خط بنویسی...

امروز چشمانم را می­بندم نه به خاطر انگشتانی که به سمتم نشانه رفته­اند و یا نگاه­هایی که مرا طرد شده می­بینند و یا دیوار­هایی که هر روز تنگ­تر می­شوند و صداهایی که هر روز مبهم­تر می­شوند.

و نه به خاطر قطره­های اشک که در چشمانم غوطه می­خورند...و نه به خاطر درخت پیر خسته­ای که به خاطر عریض کردن خیابان از ریشه کندند. و نه به خاطر کلاغی که بر روی آن لانه داشت و گربه­ای که در طمع گرفتن کلاغ به زیر درخت می­نشست و ...

به خاطر اینکه خسته شده­ام و چشمانم توان دیدن ندارند و یا مغزم که می­خواهد برای همیشه بخوابد...

و دیوارهایی که هر روز تنگ­تر می­شوند... دیگر مهم نیست ... چشمانم را خواهم بست...

دیگر مهم نیست که خیابان را عریض نکرده ؛رها کردند...

و دیگر مهم نیست این چاقویی که در دست دارم از کجا آمده­ست  و قطرات قرمز رنگی که لبه­ی آن را سریعا می­پیمایند چیستند و این موجودی که روی زمین غلت می­خورد کیست و اینکه با چاقو چه باید کرد...

چون چشمانم را برای همیشه خواهم بست و مغزم  برای همیشه خواهد خوابید... .

و ساعتم را خواهم شکست تا زمان برای همیشه با من بخوابد...     

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:11 توسط پریسا امیری الیاسی |

من دوستت دارم

اما به کسی نخواهم گفت

حتی خودت...

یک روز شاید برای همیشه بروم

یک روز شاید برای همیشه در خاطرم باشی

و من هرگز کلمه­ای را بر زبان نخواهم آورد

هیچ یک از آن کلمات عاشقانه را که مردمان روزانه بارها بر زبان می­آورند؛ نخواهم گفت

شاید هیچ وقت نفهمی وقتی که مست بودی بوسیدمت

شاید هیچ وقت نفهمی آن شاخه­ی گل رز وحشی از کجا آمدست

و نگاه­های پر از اضطرابم را که با گریز به چشمانت می­دوزم

و هرگز آن شب را به یاد نخواهی آورد

هرگز...

و من...

و من دیگر شاخه­ی گل رز وحشی دیگری را نخواهم چید

و بوسه­ای بر پیشانی هیچ صورتی....

هنوز هم جوشش خون را درون رگ­هایم حس می­کنم

و هر روز تار و پود قلبم تنگ­تر می­شود

و بغض گلویم را می­فشارد بی­آنکه جرات کنم بگریم

کاش یک بار به تو می­گفتم که چقدر دوستت دارم

فقط یک بار....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:51 توسط پریسا امیری الیاسی |

باد شن­ها را جابجا می­کرد. باد کویری توان این را داشت که موجودی را در حال حرکت منجمد کند.سرما پوست را پاره می­کرد. حس می­کردی که کسی دیوانه­وار با خنجری بر پوست و استخوان­هایت می­زند و می­دانی تنها اندک زمان دیگری طاقت خواهی آورد و اندکی بعد سرما تو را فرا­خواهد گرفت و مانند حیوان درنده­ای ذراتت را از هم خواهد درید...

صدایی را نمی­شنیدی جز زوزه­ی باد که گرفتار آمدست و دیوانه­وار خود را به اطراف می­کوبد شاید راه خروج را بیابد و رها شود و سرانجام در تلاش بی­رمقی در گوشه­ای آرام خواهد گرفت و از خاطرات تهی... در انتظار هم سلولی تازه­ای تا به تنهایی­اش خاتمه دهد. و شاید صدای شن­ها که از درد به خود می­پیچند و با ضجه­های باد هم­آواز می­شوند.و صدای چق چق پنجره­ای که دیگر یارای مقاومت ندارد و هر لحظه بیم گسیختنش می­رود؛با این حال سرسختانه ایستاده­است و می­ایستد...

باید صبح زود از خانه خارج شود. زمانی که هنوز در تصرف شب است. و هنوز خورشید ترک­های زمین تشنه را بر ملا نکرده­است. وقتی هنوز دختر کوچکش در خواب است با لبهایی که  لبخند رویشان آرام و ساکت پناه گرفته­است. و صدای ضجه­های زن همسایه که از شدت درد به خود می­پیچد... هنوز آفتاب نزده است... برای اینکه هر چه زود­تر به آب برسند چاره­ی دیگری نیست. تاریکی هوا آزارش نمی­داد. مدت­ها بود در دنیای تاریکی می­زیست.مدت­ها بود که پرتو­های خورشید را ندیده­بود و قنات را... و صورت دختر کوچکش را...دنیایش تاریک­تر و تنگ­تر از آن بود که به پرتو­های خورشید که بی­مهابا به همه سوراخی سرک می­کشیدند اجازه­ی ورود دهد.همه جا همیشه تاریک بود بدون هیچ نور و یا رنگی... سرشار از صدا...همه یک دست سیاه.

راه را می­شناخت. همه را از سایش شن­هایش و یا خرد شدن خاک تشنه­ی زیر گام­هایش می­توانست بشناسد.

باید از کوچه­های پر پیچ و خم زیادی می­گذشت شاید گریه­ی کودکی را می­شنید که در خواب باران را دیده­بود...

به قنات که می­رسید آسمان قرمز شده­بود و کویر تشنه در انتظار گرمایی سوزان بود که سرمستانه می­سوزاند...کت کهنه و چسبناکش را در می­آورد برای اینکه راحت­تر در گودال فرو رود...تنگ بود و تاریک مثل دنیای او...آن قدر تنگ که انسانی تکیده و لاغر به زحمت واردش می­شد آن هم با پیکری خمیده. اغلب چشمانی داشتند بی­فروغ . انگار مدت­هاست  امید از آن­ها رخت بر بسته ست و شاید هم از ابتدا با چنین مفهومی آشنایشان نکرده­اند و در انتظار شاید قطره­ای آب.پلک­هایی که از ترس ریزش سنگ­ریزه­ها به قدر کودکی که از تاریکی می­ترسد ترسو شده­بودند. با صورت­هایی ترکیده و آفتاب سوخته که تشنه­ی کمی آب بودند تا شیارهای خود را بپوشانند مانند دختر کوچک روسپی­ که صورتش - که شرمسارانه سرخ شده­است- را­ پنهان می­کند. دست­هایی زمخت و خشن که گاه گاه تاول­ها را می­شد به سختی تشخیص داد.

تنگی نفس در سوراخ امری عادی به حساب می­آمد مخصوصا اگر مجبور بودی چراغ نفتی قدیمی­ای هم به همراه داشته­باشی. خیلی آرام وارد سوراخ شد، انگار از فروریختن شن و سنگ­ریزه­ها ترسی نداشت.قنات نمور نبود برعکس آن­قدر خشک بود که احساس می­کردی زمین قصد مکیدن خونت را دارد تا کمی از عطشش کاسته شود... برای زنده ماندن آن پایین باید می­جنگیدی... اینجا کویر است...

اولین کلنگ... باید آرام بر قلب زمین ضربه زد... نباید گرد و خاک زیادی برخاسته­شود وگرنه گردابی از غبار تو را فراخواهد گرفت و تو را خواهد بلعید مانند جهنمی سخت­تر و سوزان­تر از زمین..

همیشه وقتی به خانه می­رسید صدای سایش دمپایی کهنه­ای را می­شنید. باید دختر کوچکش باشد.

چندی بعد دستان کوچکی دست بزرگ و زمختش را در آغوش می­کشند و صدای کودکانه­ای با مهربانی و لطافت کلماتی را در فضای ساکت و خسته­ی ذهن مرد به حرکت در می­آورد.

لحظه­ای بعد در حالی­که کاغذی در دست دارد صدای دخترش را می­شنود که از نقاشی می­گوید و اینکه پدر کنار قنات ایستاده و قنات به آب رسیده... آب که دارد می­جوشد... و همیشه کنجکاوانه می­پرسد که می­شنود صدای جوشش آب را؟ و بعد در حالی­که چشمان بی­رمقش غرق در خواب بود می­گفت که وقتی بزرگ شود برای پدر یک عینک خواهد خرید تا پدر نیز همه چیز را ببیند...

کلنگ دوم....شن­ها می­ریزند...

حالا دیگر خوابیده این را می­شود از ساکت شدن خانه تشخیص داد...نقاشی هنوزهم در دستانش است. این دستان زمخت هنوز هم می­توانند لطافت را درک کنند مانند درد که هنوز هم حس می­شود شاید عمیق­تر از دیروز.دستش را روی نقاشی می­کشد می­تواند قطرات اشک را در حال فروریختن بفهمد و هنوز هم آوای جوشش آب را می­شنود.

کلنگ سوم... سنگ­ریزه­ها را درون کیسه می­ریزد. از صدای ریزششان می­داند کجا هستند.این صدا را در نقاشی شنیده­بود. دنیای او همه صداست...

اگر به آب برسند برای دختر کوچکش یک بسته مدادرنگی می­خرد با جعبه­ای چوبی...شاید پیراهن گل­دار صورتی با لبه­های تور دوزی شده که به گونه­های احتمالا سرخش بیاید...

کلنگ چهارم... سرفه­های ممتد ...

شاید برای پدر صفحه­ای را سبز کند تا برای همیشه سبزی را در خاطر بسپارد.

کلنگ پنجم...

مداد قهوه­ای کوچکش شکست. اشک از گونه­هایش سرازیر شد و صورتش را در میان دستان کوچکش پنهان کرد.

تونل فروریخت. او با تمام خاطراتش برای همیشه دفن شد و دختر کوچکش برای همیشه تنها....

قنات هیچ­وقت به آب نرسید و دیگر به آب نخواهد رسید و پدر هیچ­گاه باز نخواهد گشت.

و او برای همیشه از مداد قهوه­ای­اش متنفر بود همان­گونه که از خاک متنفر بود. و فکر می­کرد امشب پدر می­آید و در آغوشش گرم می­شود و با دستان کوچک و ظریفش او را نوازش می­کند...

سال­هاست می­گذرد و پدر هیچ شبی بر­نگشته­است.

هنوز هم آب درون یکی از نقاشی­ها می­جوشد و پدر می­گرید اما کسی صدایی نمی­شنود...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:0 توسط پریسا امیری الیاسی |