امروز واقعاً احساس خستگی میکنم...
و آنقدر ضعیف شدهام که دستانم میلرزند هنگام نوشتن...
و چشمانم خطهای کاغذ را منحنیهایی میبینند که به هم میپیچند و باز میشوند و گره میخورند
و سرگردانی که روی کدامین خط بنویسی...
امروز چشمانم را میبندم نه به خاطر انگشتانی که به سمتم نشانه رفتهاند و یا نگاههایی که مرا طرد شده میبینند و یا دیوارهایی که هر روز تنگتر میشوند و صداهایی که هر روز مبهمتر میشوند.
و نه به خاطر قطرههای اشک که در چشمانم غوطه میخورند...و نه به خاطر درخت پیر خستهای که به خاطر عریض کردن خیابان از ریشه کندند. و نه به خاطر کلاغی که بر روی آن لانه داشت و گربهای که در طمع گرفتن کلاغ به زیر درخت مینشست و ...
به خاطر اینکه خسته شدهام و چشمانم توان دیدن ندارند و یا مغزم که میخواهد برای همیشه بخوابد...
و دیوارهایی که هر روز تنگتر میشوند... دیگر مهم نیست ... چشمانم را خواهم بست...
دیگر مهم نیست که خیابان را عریض نکرده ؛رها کردند...
و دیگر مهم نیست این چاقویی که در دست دارم از کجا آمدهست و قطرات قرمز رنگی که لبهی آن را سریعا میپیمایند چیستند و این موجودی که روی زمین غلت میخورد کیست و اینکه با چاقو چه باید کرد...
چون چشمانم را برای همیشه خواهم بست و مغزم برای همیشه خواهد خوابید... .
و ساعتم را خواهم شکست تا زمان برای همیشه با من بخوابد...
من دوستت دارم
اما به کسی نخواهم گفت
حتی خودت...
یک روز شاید برای همیشه بروم
یک روز شاید برای همیشه در خاطرم باشی
و من هرگز کلمهای را بر زبان نخواهم آورد
هیچ یک از آن کلمات عاشقانه را که مردمان روزانه بارها بر زبان میآورند؛ نخواهم گفت
شاید هیچ وقت نفهمی وقتی که مست بودی بوسیدمت
شاید هیچ وقت نفهمی آن شاخهی گل رز وحشی از کجا آمدست
و نگاههای پر از اضطرابم را که با گریز به چشمانت میدوزم
و هرگز آن شب را به یاد نخواهی آورد
هرگز...
و من...
و من دیگر شاخهی گل رز وحشی دیگری را نخواهم چید
و بوسهای بر پیشانی هیچ صورتی....
هنوز هم جوشش خون را درون رگهایم حس میکنم
و هر روز تار و پود قلبم تنگتر میشود
و بغض گلویم را میفشارد بیآنکه جرات کنم بگریم
کاش یک بار به تو میگفتم که چقدر دوستت دارم
فقط یک بار....
باد شنها را جابجا میکرد. باد کویری توان این را داشت که موجودی را در حال حرکت منجمد کند.سرما پوست را پاره میکرد. حس میکردی که کسی دیوانهوار با خنجری بر پوست و استخوانهایت میزند و میدانی تنها اندک زمان دیگری طاقت خواهی آورد و اندکی بعد سرما تو را فراخواهد گرفت و مانند حیوان درندهای ذراتت را از هم خواهد درید...
صدایی را نمیشنیدی جز زوزهی باد که گرفتار آمدست و دیوانهوار خود را به اطراف میکوبد شاید راه خروج را بیابد و رها شود و سرانجام در تلاش بیرمقی در گوشهای آرام خواهد گرفت و از خاطرات تهی... در انتظار هم سلولی تازهای تا به تنهاییاش خاتمه دهد. و شاید صدای شنها که از درد به خود میپیچند و با ضجههای باد همآواز میشوند.و صدای چق چق پنجرهای که دیگر یارای مقاومت ندارد و هر لحظه بیم گسیختنش میرود؛با این حال سرسختانه ایستادهاست و میایستد...
باید صبح زود از خانه خارج شود. زمانی که هنوز در تصرف شب است. و هنوز خورشید ترکهای زمین تشنه را بر ملا نکردهاست. وقتی هنوز دختر کوچکش در خواب است با لبهایی که لبخند رویشان آرام و ساکت پناه گرفتهاست. و صدای ضجههای زن همسایه که از شدت درد به خود میپیچد... هنوز آفتاب نزده است... برای اینکه هر چه زودتر به آب برسند چارهی دیگری نیست. تاریکی هوا آزارش نمیداد. مدتها بود در دنیای تاریکی میزیست.مدتها بود که پرتوهای خورشید را ندیدهبود و قنات را... و صورت دختر کوچکش را...دنیایش تاریکتر و تنگتر از آن بود که به پرتوهای خورشید که بیمهابا به همه سوراخی سرک میکشیدند اجازهی ورود دهد.همه جا همیشه تاریک بود بدون هیچ نور و یا رنگی... سرشار از صدا...همه یک دست سیاه.
راه را میشناخت. همه را از سایش شنهایش و یا خرد شدن خاک تشنهی زیر گامهایش میتوانست بشناسد.
باید از کوچههای پر پیچ و خم زیادی میگذشت شاید گریهی کودکی را میشنید که در خواب باران را دیدهبود...
به قنات که میرسید آسمان قرمز شدهبود و کویر تشنه در انتظار گرمایی سوزان بود که سرمستانه میسوزاند...کت کهنه و چسبناکش را در میآورد برای اینکه راحتتر در گودال فرو رود...تنگ بود و تاریک مثل دنیای او...آن قدر تنگ که انسانی تکیده و لاغر به زحمت واردش میشد آن هم با پیکری خمیده. اغلب چشمانی داشتند بیفروغ . انگار مدتهاست امید از آنها رخت بر بسته ست و شاید هم از ابتدا با چنین مفهومی آشنایشان نکردهاند و در انتظار شاید قطرهای آب.پلکهایی که از ترس ریزش سنگریزهها به قدر کودکی که از تاریکی میترسد ترسو شدهبودند. با صورتهایی ترکیده و آفتاب سوخته که تشنهی کمی آب بودند تا شیارهای خود را بپوشانند مانند دختر کوچک روسپی که صورتش - که شرمسارانه سرخ شدهاست- را پنهان میکند. دستهایی زمخت و خشن که گاه گاه تاولها را میشد به سختی تشخیص داد.
تنگی نفس در سوراخ امری عادی به حساب میآمد مخصوصا اگر مجبور بودی چراغ نفتی قدیمیای هم به همراه داشتهباشی. خیلی آرام وارد سوراخ شد، انگار از فروریختن شن و سنگریزهها ترسی نداشت.قنات نمور نبود برعکس آنقدر خشک بود که احساس میکردی زمین قصد مکیدن خونت را دارد تا کمی از عطشش کاسته شود... برای زنده ماندن آن پایین باید میجنگیدی... اینجا کویر است...
اولین کلنگ... باید آرام بر قلب زمین ضربه زد... نباید گرد و خاک زیادی برخاستهشود وگرنه گردابی از غبار تو را فراخواهد گرفت و تو را خواهد بلعید مانند جهنمی سختتر و سوزانتر از زمین..
همیشه وقتی به خانه میرسید صدای سایش دمپایی کهنهای را میشنید. باید دختر کوچکش باشد.
چندی بعد دستان کوچکی دست بزرگ و زمختش را در آغوش میکشند و صدای کودکانهای با مهربانی و لطافت کلماتی را در فضای ساکت و خستهی ذهن مرد به حرکت در میآورد.
لحظهای بعد در حالیکه کاغذی در دست دارد صدای دخترش را میشنود که از نقاشی میگوید و اینکه پدر کنار قنات ایستاده و قنات به آب رسیده... آب که دارد میجوشد... و همیشه کنجکاوانه میپرسد که میشنود صدای جوشش آب را؟ و بعد در حالیکه چشمان بیرمقش غرق در خواب بود میگفت که وقتی بزرگ شود برای پدر یک عینک خواهد خرید تا پدر نیز همه چیز را ببیند...
کلنگ دوم....شنها میریزند...
حالا دیگر خوابیده این را میشود از ساکت شدن خانه تشخیص داد...نقاشی هنوزهم در دستانش است. این دستان زمخت هنوز هم میتوانند لطافت را درک کنند مانند درد که هنوز هم حس میشود شاید عمیقتر از دیروز.دستش را روی نقاشی میکشد میتواند قطرات اشک را در حال فروریختن بفهمد و هنوز هم آوای جوشش آب را میشنود.
کلنگ سوم... سنگریزهها را درون کیسه میریزد. از صدای ریزششان میداند کجا هستند.این صدا را در نقاشی شنیدهبود. دنیای او همه صداست...
اگر به آب برسند برای دختر کوچکش یک بسته مدادرنگی میخرد با جعبهای چوبی...شاید پیراهن گلدار صورتی با لبههای تور دوزی شده که به گونههای احتمالا سرخش بیاید...
کلنگ چهارم... سرفههای ممتد ...
شاید برای پدر صفحهای را سبز کند تا برای همیشه سبزی را در خاطر بسپارد.
کلنگ پنجم...
مداد قهوهای کوچکش شکست. اشک از گونههایش سرازیر شد و صورتش را در میان دستان کوچکش پنهان کرد.
تونل فروریخت. او با تمام خاطراتش برای همیشه دفن شد و دختر کوچکش برای همیشه تنها....
قنات هیچوقت به آب نرسید و دیگر به آب نخواهد رسید و پدر هیچگاه باز نخواهد گشت.
و او برای همیشه از مداد قهوهایاش متنفر بود همانگونه که از خاک متنفر بود. و فکر میکرد امشب پدر میآید و در آغوشش گرم میشود و با دستان کوچک و ظریفش او را نوازش میکند...
سالهاست میگذرد و پدر هیچ شبی برنگشتهاست.