قطار بوق میزنه داره نزدیک میشه
همه منتظرن
نور چراغش و میشه از همین جا دید
باید سوار بشم ولی خیلی شلوغه
و حتی کفشا هم از آنچه در انتظارشونه جمع و مچاله شدن
تردید...
شاید سکهای کمک کنه...
دستات میلرزن
حالا سکه توی مشتته
باید دستتو باز کنی
انگار نفست راه بیرونو گم کرده
شاید راهی به بیرون وجود نداره...
الان زندانی تو
...حالا درا دارن بسته میشه
چشمامو میبندم
میخوام فکر کنم که یه جای خلوتم
یه جایی که هیچکسی نیست
و ساعتا دارن استراحت میکنن
یه استراحت ابدی
یه خواب...
خیلی وقته که خستهام...شاید منم بتونم مثه ساعتها بخوابم...
برای همیشه
بچهای داره گریه میکنه...
...از صدایی که میاد معلومه که توی تونله
آره
...دیگه صدای بچه نمیاد
شاید مادرش گلوشو محکم گرفته باشه...
بچه باید تا الان خفه شده باشه...
چشمامو بدون توجه به اطراف باز میکنم
فقط میخوام چراغا رو ببینم
انگار دارن از نگاهات فرار میکنن
پیوسته به نظر میرسن
همه جا خلوته...
اطرافم خالیه خالیه....
تونل هم چنان ادامه داره....
ساعت هم...
باید ایستاده باشه...
دست چپمو نگاه میکنم
اونجا نیست
اوه...امروز دادمش به تو
و تونل همچنان ادامه داره...
پرواز کن
بر فراز قلههای پوشیده از برف
در امتداد پرتوهای خورشید که زیرکانه ابرها را میشکافند
بر دشت پهناور که عاشقانه رودخانهی خروشان را در آغوش گرفتهاست
بینابین شاخههای تیز و بلند سرو
پرواز کن
از نسیم که عاشقانه در پی معشوقهاش پیچ و تاب میخورد؛ پیشی بگیر
و عمود بر قطرات درخشان باران در آبیها غرق شو
و به درخشش قطرات آب که بر روی سنگهای صیقلی میغلتند؛ بنگر
بر فراز دشتها که سرشار از گلهای رنگارنگ شدهاند پرواز کن
و به صدای چلچلهها که با ملودی آبهای خروشان در میآمیزند گوش بده
اما آه...
کاش آن روزها رابه یاد بیاورد
اینک همه چیز رنگ باخته
و دنیای خاکستری چهرهاش را نمایان ساخته
اینک، میتوان بینابین بمبهای خوشهای
که پیکرهی بشریت را شادمان در کام خود فرو میکشند
پیش رفت
و از امواج ساختهی انفجار که دیوانهوار خود را به اطراف میکوبند
پیشی گرفت
و بر زبانههای آتش که سرمستانه میسوزانند نظاره کرد
و بر فراز تکههای گلگون لباس که در باد میرقصند
پرواز کرد
پرواز کرد
شاید سرانجام؛ ناگزیر
بر روی سیم خارداری که سرسختانه ایستادهاست
فرود آید
و به ضجهی کودکی که از درد به خود میپیچد گوش کرد.
ریزش برگها را زیر تازیانههای باد ببین
که چگونه در چنگال دامی گرفتار گشتهاند
و پیوسته در تلاش بیرمقی آخرین نقطهی اتصال را
جستجو میکنند
و چگونه باد هر روز داستان ریزش و فروزش را تکرار میکند
و چگونه امروز باید از درخت بلوط کهن جدا شود...
نمیخواهد باور کند و یا شاید
نمیتواند
که اندکی پیش در هوا غوطهور شنا میکردست
مانند بازیچهای در بازیهای باد
و اینک در آغوش سرد خاک جای گرفتهست
و هنوز هم مینوازد آن نوای زیبا را
که قاصدکها را به رقص میآراست(میرقصاند)
و هنوز رویای درخت بلوط را با خود زمزمه میکند
و هنوز هم صدای چلچلهها را
که در شاخ و برگ پیر درخت بلوط لانه کردهاند را ؛
میشنود
و فردا شاید...
بهانهی خندههای شادمان کودکی باشد
که سرمستانه صدای خرد شدن برگها را جستجو میکند
و شاید..
فردا
در میان صفحات پوسیدهی کتابی پنهان شود
و در کنار پروانهی کوچکی که مدتهاست آرمیده
بر صفحهی بیرنگ کاغذی مصلوب گردد.
همه جا ساکت و سرد بود. باد پاییزی خردههای خاک و خاکستر را دیوانهوار در هوا میرقصاند. انگار با شور و حرارت خاصی در میان ملودی باد به گردش و پایکوبی میپرداختند. اما چهرهی شهر خاموش و غمزده بود. از همه جا دود بلند میشد و تکههای واژگون شدهی ساختمانها در باد جیرجیر کنان به اهتزاز در میآمدند. هیچ اثری از جنبوجوش و تحرکات سابق در شهر دیده نمیشد. گاهی در میان خرابهها چیز موهومی به حرکت در میآمد اما آنها تنها کلاغهایی بودند که در جستجوی غذایی-شاید جسدهای فاسد انسانها-خرابهها را زیر و میکردند. یقینا این باد شدید بود که بوی تعفن را زیرکانه میدزدید.
الآن حتی صدای گریهی کودکی که در جستجوی مادر و خانوادهاش خرابهها را میگردد شنیده نمیشد. شاید از گریستن و گشتن خسته شده باشد و در جستجوی غذا و پناهگاهی به میانهی شهر پناه برده باشد.
سرما حتی مغز استخوانهای فرسودهمان را نیز منجمد میکرد. شاید امسال هوا از هر سال دیگر سردتر باشد. پیراهن چرکینم که از شدت کثافت به رنگ قهوهای تیره متمایل شده و کت چسبناک نازکم برای رویایی با این سرما بسیار ناتوان بود.
وقتی به اطراف نگاه میکردی دوست داشتی با خود فکر کنی که بلای آسمانی نازل شده وشهر را به ویرانهای بدل کرده؛و گرنه انسان هرگز توانایی این تخریب را ندارد. در همین افکار غوطهور بودم که درد شدید شکمم مرا به خود آورد. روزها بود که چیزی نخورده بودم.
با وجود هوای سرداطرافم غرق در عرق شده بودم و سرم به شدت گیج میخورد. احساس میکنم که به اندازهی یک توپ بولینگ سنگین شده بود و هر لحظه بیم فرو افتادنش میرفت. شاید بهتر بود در یکی از همین خرابهها که هر آن احتمال ریختنشان بود شب را به صبح برسانم.
پاهای تاولزدهام یارای حرکت دادن بدنم که اینک جسدی رنجوربیش نبود را نداشتند. دست زخمیام دیگر تیر نمیکشید و بیحستر و سنگینتر از پیش گردنم را میفشرد. الآن دیگر مانند تکهی بزرگی سنگ شده بود.
بر تکهای سنگ کنار جاده نشستم؛ بدون اینکه بدانم میخواهم چه کار کنم.
آسمان هر لحظه توسط ابرهای سیاه پوشیدهتر میشد-مثل لشکری انبوه که برای تصرف تکه زمینی پیشروی میکنند-به طوریکه اندکی بعد چهرهی شهر نیز سیاهتر شد. حالا خرابهها و خاکروبهها کمتر مجال خودنمایی پیدا میکردند. اگر زمان بیشتری را دراینجا بگذرانم شاید مجبور شوم شب را در همین خرابههای ساکت به فردا برسانم؛ چون کمکم حتی تشخیص راه و گذشتن از خیابانها و کوچهها که انباشته از خرابیهای حاصل از فروریختن ساختمانها بودند،سخت و سختترمیشد.
هوا هر لحظه سردتر میشد انگار منجمد کردن اجساد برایش کافی نبود و میخواست زندهها را هم خشک و منجمد کند. ولی بیاعتنایی من به اطراف هر لحظه بیشتر میشد. مدتی طول نکشید که حتی سردی هوا را هم نتوانستم حس کنم.
بر روی پاهای بیرمقم ایستادم و بدون اینکه در اختیار من باشند به حرکت ادامه دادند. فکر خانوادهام باعث میشد که در مقابل مرگ تسلیم نشوم هر جا که باشند حتما منتظرم هستند همان طوری که من فقط به آنها فکر میکنم... . از شدت گرسنگی خمیده راه میرفتم. فکر کردم اگر امشب غذایی نخورم شاید جسدی را بتوانم با سرعت و لذت وصف نشدنی ببلعم. امیدوار بودم خانوادهام چیزی برای خوردن داشته باشند. از دو سال پیش که برای کارگری به این شهر آمده بودم ندیده بودمشان.
مدتی گذشته بود نمیدانم کجا هستم و یا کی به پناهگاهی خواهم رسید. چشمان بیرمقم که سردی بیحالتی بر آن چیره شده بود دیگر یارای همکاری نداشت و اشک از چشمانم سرازیر شد. و اما بینیام با اینکه دیگر چیزی تا انجماد کامل نداشت هنوز میتوانست بوی نان را تشخیص دهد. باید به کلیسای براون رسیده باشم. با دستم چشمانم را مالیدم و خوب خیره شدم؛ بله اشتباه نمیکردم.
دقایقی بعد وارد کلیسا شده بودم. صدای همهمهای که از خوردن قاشقها بر ته کاسههای مسی سوپ طنینانداز بود به وضوح شنیده میشد. وارد سالن شدم.
چندی بعد کاسهای که تا نیمه از سوپی آبکی پر شده بود در روبرویش جا گرفته بود. شتابزده نان را به دو نیم کرد و در میان دست گرفت. با اینکه نان بیات بود و شاید هفتهها در انبار کلیسا به سر برده بود ولی گرمای نان را در دستانش حس میکرد. دندانهایش را در تکهای از آن فروکرد و شروع به جویدن کرد. با وجود اینکه نان زبر بود ولی حس میکرد به اندازهی لبهای پسرش ظریف و لطیف است و مانند نوازشهای همسرش گرم است. نیمهی دیگر نان را هم با ولع خورد انگار به یاد آورد از خانوادهاش مایلها دور است. عادت داشت اگر از بیرون از خانه چیزی بخورد نیمهای را هم به خانه ببرد.کاسه را با یک دست بلند کرد پرشهای دستش باعث میشد که سوپ از کاسه بیرون بپرد.از ترس رها شدن کاسه به سرعت آن را سر کشید.
در حالیکه بدنش کمی گرمتر شده بود؛میتوانست ریزش قطرات خون را حس کند...
فکر میکرد فردا را باید چگونه بگذراند آن هم به دور از خانوادهاش. و آیا باز هم میتوانست خانوادهاش را ببیند؟ و کودکش را در آغوش بفشارد؟ شبها برایش داستان بخواند ...
انگار فراموش کرده بود که آنها را در بمباران دو سال پیش از دست داده است...
رقص مرگبار بمبها را میبینی که چگونه بر رخسار انسانیت فرود میآیند
و پیکرهای نیمهجان را در کام خود فرو میکشند و تکههای کوچک لباسها را که چگونه در چنگال سیمهای خاردار گرفتار آمدهاند؟
هنوز هم گلگونند از خون کودکانی که سرمستانه زیر رگبارها بازی میکردند...
هنوز هم صدای فریادهای فقر شنیده میشود
و انسانهایی که زیر چرخهای صنعت له میشوند
و انسانهایی که بازیچه میشوند...