تبليغاتX
دنیای کاغذی

 

قطار بوق می­زنه داره نزدیک می­شه

همه منتظرن

نور چراغش و میشه از همین جا دید

باید سوار بشم ولی خیلی شلوغه

و حتی کفشا هم از آنچه در انتظارشونه جمع و مچاله شدن

تردید...

شاید سکه­ای کمک کنه...

دستات می­لرزن

حالا سکه توی مشتته

باید دستتو باز کنی

انگار نفست راه بیرونو گم کرده

شاید راهی به بیرون وجود نداره...

  الان زندانی تو

...حالا درا دارن بسته میشه

چشمامو می­بندم

می­خوام فکر کنم که یه جای خلوتم

یه جایی که هیچ­کسی نیست

و ساعتا دارن استراحت می­کنن

یه استراحت ابدی

یه خواب...

خیلی وقته که خسته­ام...شاید منم بتونم مثه ساعت­ها بخوابم...

برای همیشه

بچه­ای داره گریه می­کنه...

...از صدایی که میاد معلومه که توی تونله

آره

...دیگه صدای بچه نمیاد

شاید مادرش گلوشو محکم گرفته باشه...

بچه باید تا الان خفه شده باشه...

چشمامو بدون توجه به اطراف باز می­کنم

فقط می­خوام چراغا رو ببینم

انگار دارن از نگاهات فرار می­کنن

پیوسته به نظر می­رسن

همه جا خلوته...

اطرافم خالیه خالیه....

تونل هم چنان ادامه داره....

ساعت هم...

باید ایستاده باشه...

دست چپمو نگاه می­کنم

اونجا نیست

اوه...امروز دادمش به تو

و تونل همچنان ادامه داره...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:42 توسط پریسا امیری الیاسی |

 

پرواز کن

بر فراز قله­های پوشیده از برف

در امتداد پرتو­های خورشید که زیرکانه ابرها را می­شکافند

بر دشت پهناور که عاشقانه رودخانه­ی خروشان را در آغوش گرفته­است

بینابین شاخه­های تیز و بلند سرو

پرواز کن

از نسیم که عاشقانه در پی معشوقه­اش پیچ و تاب می­خورد؛ پیشی بگیر

و عمود بر قطرات درخشان باران در آبی­­ها غرق شو

و به درخشش قطرات آب که بر روی سنگ­های صیقلی می­غلتند؛ بنگر

بر فراز دشت­ها که سرشار از گل­های رنگارنگ شده­اند پرواز کن

و به صدای چلچله­ها که با ملودی آب­های خروشان در می­آمیزند گوش بده

اما آه...

کاش آن روز­­ها رابه یاد بیاورد

اینک همه چیز رنگ باخته

و دنیای خاکستری چهره­اش را نمایان ساخته

اینک، می­توان بینابین بمب­های خوشه­ای

که پیکره­ی بشریت را شادمان در کام خود فرو می­کشند

پیش رفت

و از امواج ساخته­ی انفجار که دیوانه­وار خود را به اطراف می­کوبند

پیشی گرفت

و بر زبانه­های آتش که سرمستانه می­سوزانند نظاره کرد

و بر فراز تکه­های گلگون لباس که در باد می­رقصند

پرواز کرد

پرواز کرد

شاید سرانجام؛ ناگزیر

بر روی سیم خارداری که سرسختانه ایستاده­است

فرود آید

و به ضجه­ی کودکی که از درد به خود می­­پیچد گوش کرد.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:36 توسط پریسا امیری الیاسی |

 

ریزش برگ­ها را زیر تازیانه­های باد ببین

که چگونه در چنگال دامی گرفتار گشته­اند

و پیوسته در تلاش بی­رمقی آخرین نقطه­ی اتصال را

جستجو می­کنند

و چگونه باد هر روز داستان ریزش و فروزش را تکرار می­کند

و چگونه امروز باید از درخت بلوط کهن جدا شود...

نمی­خواهد باور کند و یا شاید

نمی­تواند

که اندکی پیش در هوا غوطه­ور شنا می­کردست

مانند بازیچه­ای در بازی­های باد

و اینک در آغوش سرد خاک جای گرفته­ست

و هنوز هم می­نوازد آن نوای زیبا را

که قاصدک­ها را به رقص می­آراست(می­رقصاند)

و هنوز رویای درخت بلوط را با خود زمزمه می­کند

و هنوز هم صدای چلچله­ها را

که در شاخ و برگ پیر درخت بلوط لانه کرده­اند را ؛

می­شنود

و فردا شاید...

بهانه­ی خنده­های شادمان کودکی باشد

که سرمستانه صدای خرد شدن برگ­ها را جستجو می­کند

و شاید..

فردا

در میان صفحات پوسیده­ی کتابی پنهان شود

و در کنار پروانه­ی کوچکی که مدت­هاست آرمیده

بر صفحه­ی بی­رنگ کاغذی مصلوب گردد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 5:18 توسط پریسا امیری الیاسی |

همه جا ساکت و سرد بود. باد پاییزی خرده­های خاک و خاکستر را  دیوانه­وار در هوا می­رقصاند. انگار با شور و حرارت خاصی در میان ملودی باد به گردش و پایکوبی می­پرداختند. اما چهره­ی شهر خاموش و غم­زده بود. از همه جا دود بلند می­شد و تکه­­های واژگون شده­ی ساختمان­ها در باد جیر­جیر کنان به اهتزاز در می­آمدند. هیچ اثری از جنب­و­جوش و تحرکات سابق در شهر دیده نمی­شد. گاهی در میان خرابه­ها چیز موهومی به حرکت در می­آمد اما آن­ها تنها کلاغ­هایی بودند که در جستجوی غذایی-شاید جسدهای فاسد انسان­ها-خرابه­ها را زیر و می­کردند. یقینا این باد شدید بود که بوی تعفن را زیرکانه می­دزدید.

  الآن حتی صدای گریه­ی کودکی که در جستجوی مادر و خانواده­اش خرابه­ها را می­گردد شنیده نمی­شد. شاید از گریستن و گشتن خسته شده باشد و در جستجوی غذا و پناهگاهی به میانه­ی شهر پناه برده باشد.

  سرما حتی مغز استخوان­های فرسوده­مان را نیز منجمد می­کرد. شاید امسال هوا از هر سال دیگر سرد­تر باشد. پیراهن چرکینم که از شدت کثافت به رنگ قهوه­ای تیره متمایل شده و کت چسبناک نازکم برای رویایی با این سرما بسیار نا­توان بود.

  وقتی به اطراف نگاه می­کردی دوست داشتی با خود فکر کنی که بلای آسمانی نازل شده وشهر را به ویرانه­ای بدل کرده؛و گرنه انسان هرگز توانایی این تخریب را ندارد. در همین افکار غوطه­ور بودم که درد شدید شکمم مرا به خود آورد. روز­ها بود که چیزی نخورده بودم.

  با وجود هوای سرداطرافم غرق در عرق شده بودم و سرم به شدت گیج می­خورد. احساس می­کنم که به اندازه­ی یک توپ بولینگ سنگین شده بود و هر لحظه بیم فرو افتادنش می­رفت. شاید بهتر بود در یکی از همین خرابه­ها که هر آن احتمال ریختنشان بود شب را به صبح برسانم.

  پاهای تاول­زده­ام یارای حرکت دادن بدنم که اینک جسدی رنجوربیش نبود را نداشتند. دست زخمی­ام دیگر تیر نمی­کشید و بی­حس­تر و سنگین­تر از پیش گردنم را می­فشرد. الآن دیگر مانند تکه­ی بزرگی سنگ شده بود.

  بر تکه­ای سنگ کنار جاده نشستم؛ بدون اینکه بدانم می­خواهم چه کار کنم.

  آسمان هر لحظه توسط ابرهای سیاه پوشیده­تر می­شد-مثل لشکری انبوه که برای تصرف تکه زمینی پیشروی می­کنند-به طوریکه اندکی بعد چهره­ی شهر نیز سیاه­تر شد. حالا خرابه­ها و خاکروبه­ها کمتر مجال خودنمایی پیدا می­کردند. اگر زمان بیشتری را دراینجا بگذرانم شاید مجبور شوم شب را در همین خرابه­های ساکت به فردا برسانم؛ چون کم­کم حتی تشخیص راه و گذشتن از خیابان­ها و کوچه­ها که انباشته از خرابی­های حاصل از فروریختن ساختمان­ها بودند،سخت و سخت­ترمی­شد.

  هوا هر لحظه سردتر می­شد انگار منجمد کردن اجساد برایش کافی نبود و می­خواست زنده­ها را هم خشک و منجمد کند. ولی بی­اعتنایی من به اطراف هر لحظه بیشتر می­شد. مدتی طول نکشید که حتی سردی هوا را هم نتوانستم حس کنم.

  بر روی پاهای بی­رمقم ایستادم و بدون اینکه در اختیار من باشند به حرکت ادامه دادند. فکر خانواده­ام باعث می­شد که در مقابل مرگ تسلیم نشوم هر جا که باشند حتما منتظرم هستند همان طوری که من فقط به آن­ها فکر می­کنم... . از شدت گرسنگی خمیده راه می­رفتم. فکر کردم اگر امشب غذایی نخورم شاید جسدی را بتوانم با سرعت و لذت وصف نشدنی ببلعم. امیدوار بودم خانواده­ام چیزی برای خوردن داشته باشند. از دو سال پیش که برای کارگری به این شهر آمده بودم ندیده بودمشان.

  مدتی گذشته بود نمی­دانم کجا هستم و یا کی به پناهگاهی خواهم رسید. چشمان بی­رمقم که سردی بی­حالتی بر آن چیره شده بود دیگر یارای همکاری نداشت و اشک از چشمانم سرازیر شد. و اما بینی­ام با اینکه دیگر چیزی تا انجماد کامل نداشت هنوز می­توانست بوی نان را تشخیص دهد. باید به کلیسای براون رسیده باشم. با دستم چشمانم را مالیدم و خوب خیره شدم؛ بله اشتباه نمی­کردم.

  دقایقی بعد وارد کلیسا شده بودم. صدای همهمه­ای که از خوردن قاشق­ها بر ته کاسه­های مسی سوپ طنین­انداز بود به وضوح شنیده می­شد. وارد سالن شدم.

  چندی بعد کاسه­ای که تا نیمه از سوپی آبکی پر شده بود در روبرویش جا گرفته بود. شتاب­زده نان را به دو نیم کرد و در میان دست گرفت. با اینکه نان بیات بود و شاید هفته­ها در انبار کلیسا به سر برده بود ولی گرمای نان را در دستانش حس می­کرد. دندان­هایش را در تکه­ای از آن  فروکرد و شروع به جویدن کرد. با وجود اینکه نان  زبر بود ولی حس می­کرد به اندازه­ی لب­های پسرش ظریف و لطیف است و مانند  نوازش­های همسرش گرم است. نیمه­ی دیگر نان را هم با ولع خورد انگار به یاد آورد  از خانواده­اش مایل­ها دور است. عادت داشت اگر از بیرون از خانه چیزی بخورد  نیمه­ای را هم به خانه ببرد.کاسه را با یک دست بلند کرد پرش­های دستش باعث می­شد  که سوپ از کاسه بیرون بپرد.از ترس رها شدن کاسه به سرعت آن را سر کشید.

  در حالیکه بدنش کمی گرم­تر شده بود؛می­توانست ریزش قطرات خون را حس کند...

فکر می­کرد فردا را باید چگونه بگذراند آن هم به دور از خانواده­اش. و آیا باز هم   می­توانست خانواده­اش را ببیند؟ و کودکش را در آغوش بفشارد؟ شب­ها برایش داستان بخواند ...

  انگار فراموش کرده بود که آن­ها را در بمباران دو سال پیش از دست داده است...

 

  رقص مرگبار بمب­ها را می­بینی                                                                                                   که چگونه بر رخسار انسانیت فرود می­آیند

و پیکرهای نیمه­جان را در کام خود فرو می­کشند                                                                               و تکه­های کوچک لباس­ها را که چگونه در چنگال سیم­های خاردار گرفتار آمده­اند؟

 هنوز هم گلگونند از خون کودکانی که سرمستانه زیر رگبار­ها بازی می­کردند...

هنوز هم صدای فریادهای فقر شنیده می­شود

و انسان­هایی که زیر چرخ­های صنعت له می­شوند

و انسان­هایی که بازیچه می­شوند...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 18:53 توسط پریسا امیری الیاسی |