بادبانهای قایق تنهاییم
در مقابل نسیمهای زندگی
قد برافراشته است
و آب نقرهگون
با موجهای سرکش و سیمگون
بر دیوارههای ستبرش مشت میکوبد
و بادهای سرد و نمناک
با حسادت بادبانها را در آغوش میگیرند
در عشقی کاذب و یا،آه آری ، حقیقی
و قطرات نور را
ناشیانه در هوا میتاباند
تا سیمای بیآلایش معشوقهاش را، بیاراید
و دریا، چه مایوسانه
در جستجوی دلدادهای؛به خود میپیچد
و با قایق تنهاییم همخوابه میگردد
و قایقم
آری او
در جستجوی فانوس دریایی پیریست
که با هزاران قایقی همچون او
وداع گفته است
اینک تپش بیتاب قلبش را
که غریبانه خود را
در میان صدای سرود مرغان دریایی
پنهان میکند؛ میشنوم
اما او تنها،قایق تنهایی است
و یا تنها تکه چوبیست
که عشق میورزد
بی آنکه دریابد
و شبها ستارهها را
تکههای فروپاشی شدهی فانوس میداند
و روزها خورشید را
با آنکه پیش از فانوس هم او را دیدهبود
دزد بیحیایی میداند
که حریصانه درخشش
فانوسهای پیر را
از میان دالانها و پلکانهای تاریک نم زده
از لانههای بی تحرک چشمان فانوسها
وقیحانه غارت میکند
و باد را که دلدادهای میدانست
اینک حسودی میداند
که او را از فانوس پیر راندهاست
و پیش میرود
و من در تنهایی خود غرق شدهام
بی آنکه غریقی در جستجویم خود را در آن رها کند
بیهیچ معشوقهای و یا دلدادهای
به جز؛ تنهاییم
آه آری او معشوقهای با وفاتر از
معشوقه ایست که دریا در جستجویش
بیتاب به خود میپیچد
ویا بادی که با حسرت بادبانها را در آغوش میگیرد
ویا حتی قایقم که در ذهنش
خاطرات فانوس را
با کرم شبتاب کوچکی
روشن میکند
و بعد با حسرتی به خود میگوید
آه آری
شاید این شبتاب کوچک
فرستادهی فانوس باشد
و یا شاید فردا
در خاکروبهای تنها
قطعاتش در کنار کرمهای شبتاب
که در عمق وجودش لانه کردهاند
به یاد عشق فانوس
ساکت و تنها کنج اتاق ایستاده بود. پاهای کوچکش از ترس خشک شده بودند. انگشتان ظریفش را در جیب به هم فشار میداد. رنگ از چهرهاش رفتهبود.چشمان پر تشنج کوچکش را بستهبود. دندانها را به هم میفشرد.همیشه انتظار این ساعتهای نفرتانگیز را با ترس میکشید و چقدر زود فرا میرسیدند.
همانطور که از شبهای پیشین تنها خاطراتی محو در ذهن داشت؛ از آن شب نیز چیزی به یاد نمیآورد جز فریادهای مبهم و یا شاید درگیری شدید فیزیکی.
صبح چشمان سیاهش را باز کرد. خانه سرد و خاموش بود مثل همیشه وقتی که پدر خانه نباشد. ای کاش میتوانست همیشه در سکوت و تنهایی غرق باشد.
مادرش را دوست میداشت شاید او یگانه کسی بود که برایش پاک به نظر میرسید. کنار لب مادر پاره شدهبود و در صورتش کبودی و خون مردگی نمایان بود.انگار تمام سلولهای بدنش اینک انباشته از خون شدهبودند، سیاه. انگار سلولهایی بودند برای محبوس کردن خون، دروغ، تنفر و درد.
این نیز باید نشان دیشب میبود. مادر در حال جمع کردن کهنه لباسهایش بود. مثل هر بار میخواست برود.به گوشهای خیره شد.مادر میخواست او را تنها بگذارد. باید کاری می کرد نمیخواست یگانه یارش را از دست بدهد.قطرات براق اشک از روی گونههایش به روی زمین ریخت.سکوت اتاق را با هق هقی شکست. دیگر تحمل نداشت غم را در دنیای کودکانهاش زندانی کند.نگاههای پر از التماسش را به دستان مادر گره میزد.اما چه غریب بود اینک حتی مادر نمیتوانست او را با خودش ببرد. خود او نیز جایی برای رفتن نداشت شاید فقط میخواست از این تشنج شبانه و از این اضطراب همیشگی خلاص شود. کسی را جز فرزندش نداشت. تمام امید زندگانیش همین کودک بود که اینک در مقابل او ایستادهبود.
اما دیگر راهی برای ماندن نبود.هر ساعتی با شکنجه طی میشد.هیچگاه فکر نمیکرد که این چنین روزی خوار شود هیچگاه فکر نمیکرد که روزی فرزندش از او جدا شود. چه در انتظار کودک بیرمقش بود. نمیدانست نمیتوانست در مخیلهاش آن را تصور کند و یا شاید هم نمیخواست.
در باز شد صدای خرت خرت چوبها زیر پای مادر شنیده میشد و بعد از اندکی دیگر هیچ. حالا همه جا را سکوت غمباری پر کردهبود. فقط صدای موشهای موذی که در صندوق ها و گنجه های کهنه در حال جویدن تکه پاره ای بودند شنیده میشد.
امشب چه چیز در انتظار او بود؟ چه باید به پدر میگفت؟ از او متنفر بود همیشه از او متنفر بود. چطور باید با او روبرو میشد؟
از ترس لبهای خشکش ترک خورده بودند و عرق از سر و رویش میریخت. کاش مادر او را با خود میبرد. دوست داشت میتوا نست با او برود. بارها و بارها صحنه ی رویارویی با پدر را در ذهن خود مرور کرد. کاش میشد او را رها کند. کاش میتوانست از دستان بزرگ پشمالویش در امان باشد. از نیمه های شب گذشته بود ولی او هنوز نیامده بود. کاش امشب نیاید. کاش دیگر او را نبیند. از تصور اتفاقی که ممکن است تا چندی دیگربرایش بیفتد نمیتوانست بخوابد. اشک از چشمانش سرازیر شد؛ تنها همین کار را بلد بود. سرش را به بالشش فشرد، قطرات اشک بالش را خیس کردند. لحظاتی بعد به خواب رفت.
صبح از خواب برخاست. میخواست هیچ وقت از خواب بلند نمیشد. میترسید از اتاق خارج شود و پدر را ببیند با چهره ای غضبناک و حس دردناک جنون در چهره اش نمایان باشد.
اما مادرش، آیا او باز گشته بود؟ شاید آمده باشد فرزندش را با خود ببرد. دلتنگی گلویش را میفشرد.اشک در چشمانش حلقه زده بود. با دستان کوچکش چشمانش را فشرد انگار نمیخواست گریه کند. کنار در را با ترس و لرز زیادی گشود. خانه سرد و ساکت بود. آرام از اتاق خارج شد. پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت. امید داشت مادر را آنجا ببیند؛ شاید او به خاطر فرزندش بازگشته باشد.
اما آشپزخانه ساکت بود تنها سوسکهای ریزی در رفتوآمد بودند و موشهای موذی با چشمان بیحیایی حرکات او را میپاییدند.
این بار مادر او را ترک کردهبود شاید برای همیشه رفتهبود. میخواست این طور فکر کند که خواهد آمد.
به اتاق تاریک و سردش پناه برد. نمیدانست چند ساعت گذشت. در با صدای نالهای گشوده شد. فورا از جایش برخاست، کاش میتوانست جایی پنهان شود.
پدر میتوانست با دستان بزرگش او را خفه کند. دیده بود که بچه ی همسایه با دستانش سر عروسکی را میکند و با فشار بر روی شقیقههایش آن را خرد میکند و دستانش را مانند شاخههای خشک درختان با فشار بیرون میکشد. شاید پدر هم میتوانست این کار را با او بکند.
در اتاق گشوده شد. چشمانش را بست. کاش کسی بود که از او حمایت کند. اینک خود را بیدفاع میدید، نمیتوانست از دستانش بگریزد.آب دهانش خشک شده بود. حالا پدر وارد اتاق شده بود. نگاههای مبهمی به او انداخت. نمیدانست چه گذشت. در تمام صورتش سوزش عجیبی حس میکرد. چقدر بدنش گرم شده بود. حالا پدر از اتاق خارج شده بود. زیر ناخنهای کوچکش از ترس کبود شده بودند.
شاید امشب دیگر به سراغش نیاید.شاید فردا مادر برگردد و او را برای همیشه با خود ببرد. شاید همه چیز تمام شود؛ دوست داشت تمام شوند. نه مادر هیچگاه او را تنها نمیگذارد.این طور فکر میکرد، این طور دوست داشت فکر کند.
با همین فکرها به خواب رفت.
فردا درد تمام بدنش را فرا گرفته بود.دیشب شاید اتفاقی افتاده باشد. این درد برایش آشنا بود برای مادر هم آشنا بود.امروز هم مادر نیامد.دیگر نمیخواست اینجا بماند میخواست برود.از خانه خارج شد. خیابان خلوت و ساکت بود.قدمها او را پیش میراندند.
میخواست از دستان پر از جنون و دیوانگی پدر دور شود تا آنجا که میتواند، همان طور که سالها پیش مادر دور شده بود...
" هنوز وقت بود
میتوانستم بروم
و میشد همهی اینها رخ نداده باشند
و میشد همهی اینها پاک و روشن بوده باشند
همانگونه که پیش از آن روز بودند"
( هرمان هسه )
تقدیم به همهی کودکانی که تنش و تشنج را در کانونهای
سرد و متزلزل خانههایشان تحمل کردهاند.
آه امروز خاوران سرد و خاموش است.
ولی هنوز از میان سنگهای یخ زدهی ترسو
بوی خون میآید.
هنوز هم درخشش را در عمق قلب سرد خاک میبینی.
ستارهها را دفن کردهاند
صدای زمزمه را میشنوی؟
نزدیک است
نزدیک...
عرق سردی روی بدنش نشستهبود.پاهایش روی کاشیهای لیز سرمیخورد . لهلهزنان حالت مرده به خود گرفتهبود. به جنبش هر جنبندهای بیاعتنا بود. بوی گندی میداد تمام بدنش سیاه و کبود به نظر میرسید.
فکر جذب جنس مخالف در مقابل چشمان شهوتبارش نزدیک و نزدیکتر میشد. سرش درد میکرد.گاهگاه به خود میلولید.زندگی کوتاه خود را مرور میکرد. هیچ وقت به این اندازه خود را محتاج ندیدهبود.هیچ وقت به این اندازه بدنش را گرم نیافتهبود.هیچ وقت...
درکثافات خود آرام و بدون توجه غلت میخورد ودرافکارش غرق بود.
ازدورموجودی توجهش را جلب کرد.مست و خرامان نزدیک میشد.این همان کسی بود که او انتظارش را میکشید.انتظار؟
گاهگاه او را درهمین حوالی دیدهبود. انگاراین غریبه هم حس وحال او را داشت.به سرعت به او نزدیک میشد و چشمان شهوتبارش بدن او را ور انداز میکرد. در نزدیکی او نشست . چند دوری دور او زد. خودش را در هر دور به او نزدیکتر میکرد. قلبش تندتند میزد. احساس میکرد الان از جا کنده خواهدشد.و لحظاتی بعد پیوند... . حالا به سرعت در پی هم میدویدند . به دنبال جای راحتی برای استراحت . آغوش نرم سوراخی را در لابلای کاشیها پیدا کردند و در آن خزیدند. لحظاتی سیاهی و تنها سیاهی. آنها تنها منفذ نور را که خود ورودی سوراخ بود بستهبودند و چه چیزهایی در آنجا میگذشت...