تبليغاتX
دنیای کاغذی

 

بادبانهای قایق تنهاییم

در مقابل نسیم­های زندگی

قد برافراشته است

و آب نقره­گون

با موجهای سرکش و سیم­گون

بر دیواره­های ستبرش مشت می­کوبد

و بادهای سرد و نمناک

با حسادت بادبانها را در آغوش می­گیرند

در عشقی کاذب و یا،آه آری ، حقیقی

و قطرات نور را

ناشیانه در هوا می­تاباند

تا سیمای بی­آلایش معشوقه­اش را، بیاراید

و دریا، چه مایوسانه

در جستجوی دلداده­ای؛به خود می­پیچد

و با قایق تنهاییم هم­خوابه می­گردد

و قایقم

آری او

در جستجوی فانوس دریایی پیری­ست

که با هزاران قایقی همچون او

وداع گفته است

اینک تپش بی­تاب قلبش را

که غریبانه خود را

در میان صدای سرود مرغان دریایی

پنهان می­کند؛ می­شنوم

اما او تنها،قایق تنهایی است

و یا تنها تکه چوبی­ست

که عشق می­ورزد

بی آنکه در­یابد

و شبها ستاره­ها را

تکه­های فروپاشی شده­ی فانوس می­داند

و روزها خورشید را

با آنکه پیش از فانوس هم او را دیده­بود

دزد بی­حیایی می­داند

که حریصانه درخشش

فانوسهای پیر را

از میان دالانها و پلکانهای تاریک نم زده

از لانه­های بی تحرک چشمان فانوسها

وقیحانه غارت می­کند

و باد را که دلداده­ای می­دانست

اینک حسودی می­داند

که او را از فانوس پیر رانده­است

و پیش می­رود

و من در تنهایی خود غرق شده­ام

بی آنکه غریقی در جستجویم خود را در آن  رها کند

بی­هیچ معشوقه­ای و یا دلداده­ای

به جز؛ تنهاییم

آه  آری او معشوقه­ای با وفاتر از

معشوقه ایست که دریا در جستجویش

بی­تاب به خود می­پیچد

ویا بادی که با حسرت بادبانها را در آغوش می­گیرد

ویا حتی قایقم که در ذهنش

خاطرات فانوس را

با کرم شب­تاب کوچکی

روشن می­کند

و بعد با حسرتی به خود می­گوید

آه آری

شاید این شب­تاب کوچک

فرستاده­ی فانوس باشد

و یا شاید فردا

در خاکروبه­ای تنها

قطعاتش در کنار کرمهای شب­تاب

که در عمق وجودش لانه کرده­اند

به یاد عشق فانوس

به خورشید بنگرد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:54 توسط پریسا امیری الیاسی |

ساکت و تنها کنج اتاق ایستاده بود. پاهای کوچکش از ترس خشک شده بودند. انگشتان ظریفش را در جیب به هم فشار می­داد. رنگ از چهره­اش رفته­بود.چشمان پر تشنج کوچکش را بسته­بود. دندانها را به هم می­فشرد.همیشه انتظار این ساعتهای نفرت­انگیز را با ترس می­کشید و چقدر زود فرا می­رسیدند.

همان­طور که از شبهای پیشین تنها خاطراتی محو در ذهن داشت؛ از آن شب نیز چیزی به یاد نمی­آورد جز فریادهای مبهم و یا شاید درگیری شدید فیزیکی.

صبح چشمان سیاهش را باز کرد. خانه سرد و خاموش بود مثل همیشه وقتی که پدر خانه نباشد. ای کاش می­توانست همیشه در سکوت و تنهایی غرق باشد.

مادرش را دوست می­داشت شاید او یگانه کسی بود که برایش پاک به نظر می­رسید. کنار لب مادر پاره شده­بود و در صورتش کبودی و خون مردگی نمایان بود.انگار تمام سلولهای بدنش اینک انباشته از خون شده­بودند، سیاه. انگار سلولهایی بودند برای محبوس کردن خون، دروغ، تنفر و درد.

این نیز باید نشان دیشب می­بود. مادر در حال جمع کردن کهنه لباسهایش بود. مثل هر بار می­خواست برود.به گوشه­ای خیره شد.مادر می­خواست او را تنها بگذارد. باید کاری می کرد نمی­خواست یگانه یارش را از دست بدهد.قطرات براق اشک از روی گونه­هایش به روی زمین ریخت.سکوت اتاق را با هق هقی شکست. دیگر تحمل نداشت غم را در دنیای کودکانه­اش زندانی کند.نگاه­های پر از التماسش را به دستان مادر گره می­زد.اما چه غریب بود اینک حتی مادر نمی­توانست او را با خودش ببرد. خود او نیز جایی برای رفتن نداشت شاید فقط می­خواست از این تشنج شبانه و از این اضطراب همیشگی خلاص شود. کسی را جز فرزندش نداشت. تمام امید زندگانیش همین کودک بود که اینک در مقابل او ایستاده­بود.

اما دیگر راهی برای ماندن نبود.هر ساعتی با شکنجه طی می­شد.هیچگاه فکر نمی­کرد که این چنین روزی خوار شود هیچگاه فکر نمی­کرد که روزی فرزندش از او جدا شود. چه در انتظار کودک بی­رمقش بود. نمی­دانست نمی­توانست در مخیله­اش آن را تصور کند و یا شاید هم نمی­خواست.

در باز شد صدای خرت خرت چوبها زیر پای مادر شنیده می­شد و بعد از اندکی دیگر هیچ. حالا همه جا را سکوت غمباری پر کرده­بود. فقط صدای موشهای موذی که در صندوق ها و گنجه های کهنه در حال جویدن تکه پاره ای بودند شنیده می­شد.

امشب چه چیز در انتظار او بود؟ چه باید به پدر می­گفت؟ از او متنفر بود همیشه از او متنفر بود. چطور باید با او روبرو می­شد؟

از ترس لبهای خشکش ترک خورده بودند و عرق از سر و رویش می­ریخت. کاش مادر او را با خود می­برد. دوست داشت می­توا نست با او برود. بارها و بارها صحنه ی رویارویی با پدر را در ذهن خود مرور کرد. کاش می­شد او را رها کند. کاش می­توانست از دستان بزرگ پشمالویش در امان باشد. از نیمه های شب گذشته بود ولی او هنوز نیامده بود. کاش امشب نیاید. کاش دیگر او را نبیند. از تصور اتفاقی که ممکن است تا چندی دیگربرایش بیفتد نمی­توانست بخوابد. اشک از چشمانش سرازیر شد؛ تنها همین کار را بلد بود. سرش را به بالشش فشرد، قطرات اشک بالش را خیس کردند. لحظاتی بعد به خواب رفت.

صبح از خواب برخاست. می­خواست هیچ وقت از خواب بلند نمی­شد. می­ترسید از اتاق خارج شود و پدر را ببیند با چهره ای غضبناک و حس دردناک جنون در چهره اش نمایان باشد.

اما مادرش، آیا او باز گشته بود؟ شاید آمده باشد فرزندش را با خود ببرد. دلتنگی گلویش را می­فشرد.اشک در چشمانش حلقه زده بود. با دستان کوچکش چشمانش را فشرد انگار نمی­خواست گریه کند. کنار در را با ترس و لرز زیادی گشود. خانه سرد و ساکت بود. آرام از اتاق خارج شد. پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت. امید داشت مادر را آنجا ببیند؛ شاید او به خاطر فرزندش بازگشته باشد.

اما آشپزخانه ساکت بود تنها سوسک­های ریزی در رفت­و­آمد بودند و موشهای موذی با چشمان بی­حیایی حرکات او را می­پاییدند.

این بار مادر او را ترک کرده­بود شاید برای همیشه رفته­بود. می­خواست این طور فکر کند که خواهد آمد.

به اتاق تاریک و سردش پناه برد. نمی­دانست چند ساعت گذشت. در با صدای ناله­ای گشوده شد. فورا از جایش برخاست، کاش می­توانست جایی پنهان شود.

پدر می­توانست با دستان بزرگش او را خفه کند. دیده بود که بچه ی همسایه با دستانش سر عروسکی را می­کند و با فشار بر روی شقیقه­هایش آن را خرد می­کند و دستانش را مانند شاخه­های خشک درختان با فشار بیرون می­کشد. شاید پدر هم می­توانست این کار را با او بکند.

در اتاق گشوده شد. چشمانش را بست. کاش کسی بود که از او حمایت کند. اینک خود را بی­دفاع می­دید، نمی­توانست از دستانش بگریزد.آب دهانش خشک شده بود. حالا پدر وارد اتاق شده بود. نگاه­های مبهمی به او انداخت. نمی­دانست چه گذشت. در تمام صورتش سوزش عجیبی حس می­کرد. چقدر بدنش گرم شده بود. حالا پدر از اتاق خارج شده بود. زیر ناخنهای کوچکش از ترس کبود شده بودند.

شاید امشب دیگر به سراغش نیاید.شاید فردا مادر برگردد و او را برای همیشه  با خود ببرد. شاید همه چیز تمام شود؛ دوست داشت تمام شوند. نه مادر هیچگاه او را تنها نمی­گذارد.این طور فکر می­کرد، این طور دوست داشت فکر کند.

با همین فکرها به خواب رفت.

فردا درد تمام بدنش را فرا گرفته بود.دیشب شاید اتفاقی افتاده باشد. این درد برایش آشنا بود برای مادر هم آشنا بود.امروز هم مادر نیامد.دیگر نمی­خواست اینجا بماند می­خواست برود.از خانه خارج شد. خیابان خلوت و ساکت بود.قدمها او را پیش می­راندند.

می­خواست از دستان پر از جنون و دیوانگی  پدر دور شود تا آنجا که می­تواند، همان طور که سالها پیش مادر دور شده بود...

 

" هنوز وقت بود

   می­توانستم بروم

   و می­شد همه­ی اینها رخ نداده باشند

   و می­شد همه­ی اینها پاک و روشن بوده باشند

   همان­گونه که پیش از آن روز بودند"       

                                                ( هرمان هسه  )

 

                        تقدیم به همه­ی کودکانی که تنش و تشنج را در کانونهای

                                   سرد و متزلزل خانه­هایشان تحمل کرده­اند.

                                          
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:32 توسط پریسا امیری الیاسی |

آه امروز خاوران سرد و خاموش است.

ولی هنوز از میان سنگهای یخ زده­ی ترسو

بوی خون می­آید.

هنوز هم درخشش را در عمق قلب سرد خاک می­بینی.

ستاره­ها را دفن کرده­اند

صدای زمزمه را می­شنوی؟

نزدیک است

نزدیک...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 7:23 توسط پریسا امیری الیاسی |

  عرق سردی روی بدنش نشسته­بود.پاهایش روی کاشی­های لیز سرمی­خورد . له­له­زنان حالت مرده به خود گرفته­بود. به جنبش هر جنبنده­ای بی­اعتنا بود. بوی گندی می­داد تمام بدنش سیاه و کبود به نظر می­رسید.

   فکر جذب جنس مخالف در مقابل چشمان شهوت­بارش نزدیک و  نزدیکتر می­شد. سرش درد می­کرد.گاه­گاه به خود می­لولید.زندگی کوتاه خود را مرور می­کرد. هیچ وقت به این اندازه خود را محتاج ندیده­بود.هیچ وقت به این اندازه بدنش را گرم نیافته­بود.هیچ وقت...

   درکثافات خود آرام و بدون توجه غلت می­خورد ودرافکارش غرق بود.

   ازدورموجودی توجهش را جلب کرد.مست و خرامان نزدیک می­شد.این همان کسی بود که او انتظارش را می­کشید.انتظار؟

   گاه­گاه او را درهمین حوالی دیده­بود. انگاراین غریبه هم حس وحال او را داشت.به سرعت به او نزدیک می­شد و چشمان شهوت­بارش بدن او را ور انداز می­کرد. در نزدیکی او نشست . چند  دوری دور او زد. خودش را در هر دور به او نزدیک­تر می­کرد. قلبش تند­تند می­زد. احساس می­کرد الان  از جا کنده خواهد­شد.و لحظاتی بعد پیوند... . حالا به سرعت در پی هم می­دویدند . به دنبال  جای راحتی برای استراحت . آغوش نرم سوراخی را در لابلای کاشی­ها پیدا کردند و در آن خزیدند. لحظاتی سیاهی و تنها سیاهی. آنها تنها منفذ نور را که خود ورودی سوراخ بود بسته­بودند و چه چیزهایی در آنجا می­گذشت...

   ناگهان آب با فشار وارد سوراخ شد. سیاهی...حباب...عشاق از هم جدا شدند... سیفون کشیده­شد... .
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 17:42 توسط پریسا امیری الیاسی |