صدای تقتق مفرطی توی سرش میپیچید. صدای نفسش بلندترشد انگار میخواست صدا را خاموش کند.لحظهای چند سکوت همه جا را فرا میگرفت اما دوباره شروع میشد.
از جایش برخاست. در وجودش تنفر موج میزد.چند دوری دور اتاق زد اما بیفایده بود.دهنش کف میکرد. چشمش سیاهی میرفت. تنفس برایش سخت شده بود.در نفسش صدای خرخری میشنید. به روی تخت خوابش افتاد. بالشت را محکم به روی گوشهایش فشار داد.اما انگار این بار صدا با قوت بیشتری از رخنههای در و پنجره خود را به داخل اتاق میکشید و ازمیان تار و پود رو بالشی عبور کرده، راه پرها را میپیمود و عمق ذهن او را خارش میداد.
حس عجیبی تمام بدنش را میلرزاند. احساس میکرد میتواند کسی را در میان دستها گرفته و خرخرهاش را ریشریش کند و بجود!
چشمش تاریکی میرفت.افکارمخدوشی از میان نظرش میگذشت و محو و نابود میشد.
باران هنگامه کردهبود.صدای باران با صدای تقتق همراه شدهبود.انگار قصد داشتند شیارهای مغز او را بگسلند.
دوباره از جایش برخاست.بیرون غمناک به نظر میرسید. روشنایی چراغ قطرات باران را روشن میکرد اما قطرات بیشکیب از میان باریکههای نور فرار میکردند؛انگار دوست نداشتند رسوا شوند،آنها هم...
پنجره را باز کرد. صدا قوت گرفت.بوی تعفن شدیدی بینی او را آزرد. گربهای در خیابان زیر گرفته شده بود و خون شسته شده بود.انگار چند روز بود که آن لاشه آنجا بود.به سرعت پنجره را بست و به گوشهای خزید و زانوانش را در آغوش گرفت .
صدایی از راهرو شنیده شد.این صدای دختری بود که شادمان به نظر میرسید و قهقه میزد و آهنگی را به صدای بلند میخواند.
چشمش سیاهی میرفت خون در بدنش به جوشش افتاد.پاها قوت ایستادن گرفت.به سرعت در را گشود.کلاغها جیغ میکشیدند.باران شدیدتر شده بود؛صدای تقتق سریعتر شده بود.
لحظهای بعد صدای دخترک خاموش شده بود. قطرههای خون دیوار سیاه و نمناک را گلگون کرد.صدای تقتق قطع شد شمعدان به گوشهای غلت خورده بود و پیکر سفید دخترک زیر نور ماه میدرخشید. به دستان پشم آلودش نگاه کرد؛ قطرات خون در میان مو ها غلت میخوردند و به زمین میافتادند.صدای تق تق قطرات خون را میشنید...
به سرعت به درون اتاق رفت .پالتوی بارانی اش را پوشید یقه اش را بالا زد و کمرش را محکم بست.
از در خانه خارج شد. به راه چشم دوخت و گامهای بلند و تندی او را در امتداد جاده ناپدید کرد...
هوا گرم بود،نسیم گرمی می وزید.هر کس به گوشه ای خزیده بود.دست فروشی که کنار خیابان با صندوقچه ای نشسته بود ، صورت چروکیده ی آفتاب سوخته ای داشت.
عرق از صورت راه پر پیچ و خم چروکها را با زحمت می پیمود و رها می شد.گنجشکها آرام و ساکت بدون هیچ جنب و جوشی در لانه ی خود خزیده بودند.
گوشه ی حیاط ایستاده بود. چشمهایش سرشار از اضطراب بود. یک جور حالت التماس... گاهی صدایی از او بلند می شد اما بی اختیار خفه می شد.سنگینی هوا بر سینه اش فشار می آورد؛احساس خفگی.به گرما بی اعتنا بود.حرکات نزدیکش را می پایید.گاهی کودکانی به او نزدیک می شدند و به او خیره می شدند.ولی آیا آنها می دانستند او در انتظار چیست؟چه سرنوشتی برای او تا چندین ساعت دیگر رقم می خورد؟ یا آنها هم سرنوشت او را با لذت سرمستانه ای جستجو می کردند؟
هر چه بیشتر شب را جستجو می کرد.ای کاش می توانست شبی دیگر را تجربه کند.روی زمین نشست. احساس قوی ای در او می جوشید.یک جور حس از هم گسیختگی ، یک جور حس تنفر نسبت به دنیای بی رحم آدمها. در صدایش خرخری شنیده می شد. گرمی خون را در رگهایش حس می کرد،قلبش تندتر می زد. سردی چمنها را زیر پاهایش حس می کرد . شبنمی که از دیشب روی آنها نشسته بود،بوی شبدر،همه چیز مانند رویایی مبهم در سرش تکان می خورد و محو می شد.توجهی به اطرافش نداشت.
گاه گاه صدای زنگوله در سرش می پیچید و در پیچ وا پیچ ذهنش گم می شد و بعد چه سکوت مرگباری . انگار همه انتظار می کشیدند.
چشمان مردی که در حال جابجا کردن ظروفی بود توجهش را جلب کرد؛ پر از رگهای خونی بود .انگار خون را با نفرت جستجومی کرد .
صدای کشیده شدن دو جسم براق بر هم رشته ی افکارش را پاره کرد. کاش می توانست فقط یک شب دیگر در سبزه ها جست وخیز کند!
همه ی اهل خانه در رفت و آمد بودند.تنفر شدیدی نسبت به همه شان عمق وجودش را می خراشید.از نظرش همه وحشیان خون آشامی بودند که برای مراسم خون ریزی خود را آماده می کردند.
احساس ترس زانوانش را می لرزانید. همه آماده بودند.آب را باز کردند. آب با اندک فشاری از لوله پایین می ریخت و زمین را خیس می کرد. قطرات آب با شتاب زیادی از لابلای درزهای کاشی های حیاط می دویدند و گاهی در سوراخی مدفون می شدند و این به معنی مرگ تدریجی بود.
با چشمهایش قطرات آب را جستجو می کرد. بی اختیار از جا برخاست. مرد با چشمان پر از رگهای قرمزبرآمده و لزج به مانند رودخانه های خون به او نزدیک شد.
کاش می توانست از دست او برهد. کاش می توانست فقط یک شب دیگر روی سبزه های خیس بجهد!کاش می توانست یک بار دیگربوی شبدر را در دشت جستجو کند.
دست مرد را پشت گردنش حس کرد.با خشم زیادی شروع به کشیدن او کرد . مقاومت بی فایده بود. به طرف شیر آب نزدیک شد. انعکاس قطرات آب هنگام فروریختن!چه شباهتی به چشمه ی کنار ده داشت. قلبش می تپید؛حرارتی در خود حس می کرد زندگی را بر خود تنگ می دید. نفس کشیدن برایش دشوار شد. پاهایش بی اختیار سست شد. عرق بر سر و رویش نشست. کاش می توانست یک شب دیگر روی سبزه ها به دنبال دوستانش بدود.دهانش خشک شده بود.
ناگهان سردی ای روی صورتش حس کرد؛این آب بود که روی صورتش غلتید.بی اختیاردهانش را باز کرد. بوی غریبی می داد،شباهتی به آب چشمه نداشت.نه شاید آب چشمه هم همین بود و همین مزه را داشت . نه نمی دانست نمی توانست به یاد بیاورد. آب به سختی از گلویش پایین می رفت.شیر بسته شد و انعکاس نور خورشید او را به خود آورد.صدای مبهمی شنید و دیگر هیچ...
چشمه ی خون شروع به جوشیدن کرد. خون در میان شیارهای کاشی ها با آب در آمیخت.
چشمان نیمه بازش بر کنار لبه ی حوض به جایی دور خیره شده بود،شاید در جستجوی دوستانش بود که روی سبزه های شبنم زده در کناره ی چشمه به دنبال هم می دویدند.