تبليغاتX
دنیای کاغذی

  صدای تق­تق مفرطی توی سرش می­پیچید. صدای نفسش بلندترشد انگار می­خواست صدا را خاموش کند.لحظه­ای چند سکوت همه جا را فرا می­گرفت اما دوباره شروع می­شد.

  از جایش برخاست. در وجودش تنفر موج می­زد.چند دوری دور اتاق زد اما بی­فایده بود.دهنش کف می­کرد. چشمش سیاهی می­رفت. تنفس برایش سخت شده بود.در نفسش صدای خرخری می­شنید. به روی تخت خوابش افتاد. بالشت را محکم به روی گوشهایش فشار داد.اما انگار این بار صدا با قوت بیشتری از رخنه­های در و پنجره خود را به داخل اتاق می­کشید و ازمیان تار و پود رو بالشی عبور کرده، راه پرها را می­پیمود و عمق ذهن او را خارش می­داد.

   حس عجیبی تمام بدنش را می­لرزاند. احساس می­کرد می­تواند کسی را در میان دستها گرفته و خرخره­اش را ریش­ریش کند و بجود!

   چشمش تاریکی می­رفت.افکارمخدوشی از میان نظرش می­گذشت و محو و نابود می­شد.

   باران هنگامه کرده­بود.صدای باران با صدای تق­تق همراه شده­بود.انگار قصد داشتند شیارهای مغز او را بگسلند.

دوباره از جایش برخاست.بیرون غمناک به نظر می­رسید. روشنایی چراغ قطرات باران را روشن می­کرد اما قطرات بی­شکیب از میان باریکه­های نور فرار می­کردند؛انگار دوست نداشتند رسوا شوند،آنها هم...

   پنجره را باز کرد. صدا قوت گرفت.بوی تعفن شدیدی بینی او را آزرد. گربه­ای در خیابان زیر گرفته شده بود و خون شسته شده بود.انگار چند روز بود که آن لاشه آنجا بود.به سرعت پنجره را بست و به گوشه­ای خزید و زانوانش را در آغوش گرفت .

    صدایی از راهرو شنیده شد.این صدای دختری بود که شادمان به نظر می­رسید و قهقه می­زد و آهنگی را به صدای بلند می­خواند.

    چشمش سیاهی می­رفت خون در بدنش به جوشش افتاد.پاها قوت ایستادن گرفت.به سرعت در را گشود.کلاغها جیغ می­کشیدند.باران شدیدتر شده بود؛صدای تق­تق سریعتر شده بود.

لحظه­ای بعد صدای دخترک خاموش شده بود. قطره­های خون دیوار سیاه و نمناک را گلگون کرد.صدای تق­تق قطع شد شمعدان به گوشه­ای غلت خورده بود و پیکر سفید دخترک زیر نور ماه می­درخشید. به دستان پشم آلودش نگاه کرد؛ قطرات خون در میان مو ها غلت می­خوردند و به زمین می­افتادند.صدای تق تق قطرات خون را می­شنید...

    به سرعت به درون اتاق رفت .پالتوی بارانی اش را پوشید یقه اش را بالا زد و کمرش را محکم بست.

   از در خانه خارج شد. به راه چشم دوخت و گامهای بلند و تندی او را در امتداد جاده ناپدید کرد...

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:12 توسط پریسا امیری الیاسی |

 

 هوا گرم بود،نسیم گرمی می وزید.هر کس به گوشه ای خزیده بود.دست فروشی که کنار خیابان  با صندوقچه ای نشسته بود ، صورت چروکیده ی آفتاب سوخته ای داشت.

عرق از صورت راه پر پیچ و خم چروکها را با زحمت می پیمود و رها می شد.گنجشکها آرام و ساکت بدون هیچ جنب و جوشی در لانه ی خود خزیده بودند.

گوشه ی حیاط ایستاده بود. چشمهایش سرشار از اضطراب بود. یک جور حالت التماس... گاهی صدایی از او بلند می شد اما بی اختیار خفه می شد.سنگینی هوا بر سینه اش فشار می آورد؛احساس خفگی.به گرما بی اعتنا بود.حرکات نزدیکش را می پایید.گاهی کودکانی به او نزدیک می شدند و به او خیره می شدند.ولی آیا آنها می دانستند او در انتظار چیست؟چه سرنوشتی برای او تا چندین ساعت دیگر رقم می خورد؟ یا آنها هم سرنوشت او را با لذت سرمستانه ای جستجو می کردند؟

هر چه بیشتر شب را جستجو می کرد.ای کاش می توانست شبی دیگر را تجربه کند.روی زمین نشست. احساس قوی ای در او می جوشید.یک جور حس از هم گسیختگی ، یک جور حس تنفر نسبت به دنیای بی رحم آدمها. در صدایش خرخری شنیده می شد. گرمی خون را در رگهایش حس می کرد،قلبش تندتر می زد. سردی چمنها را زیر پاهایش حس می کرد . شبنمی که از دیشب روی آنها نشسته بود،بوی شبدر،همه چیز مانند رویایی مبهم در سرش تکان می خورد و محو می شد.توجهی به اطرافش نداشت.

گاه گاه صدای زنگوله در سرش می پیچید و در  پیچ وا پیچ ذهنش گم می شد و بعد چه سکوت مرگباری . انگار همه انتظار می کشیدند.

چشمان مردی که در حال جابجا کردن ظروفی بود توجهش را جلب کرد؛ پر از رگهای خونی بود .انگار خون را با نفرت جستجومی کرد .

صدای کشیده شدن دو جسم براق بر هم رشته ی افکارش را پاره کرد. کاش می توانست فقط یک شب دیگر در سبزه ها جست وخیز کند!

همه ی اهل خانه در رفت و آمد بودند.تنفر شدیدی نسبت به همه شان عمق وجودش را می خراشید.از نظرش همه وحشیان خون آشامی بودند که برای مراسم خون ریزی خود را آماده می کردند.

احساس ترس زانوانش را می لرزانید. همه آماده بودند.آب را باز کردند. آب با اندک فشاری از لوله پایین می ریخت و زمین را خیس می کرد. قطرات آب با شتاب زیادی از لابلای درزهای کاشی های حیاط می دویدند و گاهی در سوراخی مدفون می شدند و این به معنی مرگ تدریجی بود.

با چشمهایش قطرات آب را جستجو می کرد. بی اختیار از جا برخاست. مرد با چشمان پر از رگهای قرمزبرآمده و لزج به مانند رودخانه های خون به او نزدیک شد.

کاش می توانست از دست او برهد. کاش می توانست فقط یک شب دیگر روی سبزه های خیس بجهد!کاش می توانست یک بار دیگربوی شبدر را در دشت جستجو کند.

دست مرد را پشت گردنش حس کرد.با خشم زیادی شروع به کشیدن او کرد . مقاومت بی فایده بود. به طرف شیر آب نزدیک شد. انعکاس قطرات آب هنگام فروریختن!چه شباهتی به چشمه ی کنار ده داشت. قلبش می تپید؛حرارتی در خود حس می کرد زندگی را بر خود تنگ می دید. نفس کشیدن برایش دشوار شد. پاهایش بی اختیار سست شد. عرق  بر سر و رویش نشست. کاش می توانست یک شب دیگر روی سبزه ها به دنبال دوستانش بدود.دهانش خشک شده بود.

ناگهان سردی ای روی صورتش حس کرد؛این آب بود که روی صورتش غلتید.بی اختیاردهانش را باز کرد. بوی غریبی می داد،شباهتی به آب چشمه نداشت.نه شاید آب چشمه هم همین بود و همین مزه را داشت . نه نمی دانست نمی توانست به یاد بیاورد. آب به سختی از گلویش پایین می رفت.شیر بسته شد و انعکاس نور خورشید او را به خود آورد.صدای مبهمی شنید و دیگر هیچ...

چشمه ی خون شروع به جوشیدن کرد. خون در میان شیارهای کاشی ها با آب در آمیخت.

چشمان نیمه بازش بر کنار لبه ی حوض به جایی دور خیره شده بود،شاید در جستجوی دوستانش بود که روی سبزه های شبنم زده در کناره ی چشمه به دنبال هم می دویدند.

                                     

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:45 توسط پریسا امیری الیاسی |