آن را برای تو باقی خواهم گذاشت....
امروز خیلی خستهام...
از همه چی...
امروز تو چشماش نگاه کردم… مخفیانه...
نمیخوام بفهمه دوستش دارم...
امروز میگریم در پس خندهای تا پنهان بماند... همه چیز.
همهی اون چیزایی که با تمام وجود حس میکنم
و همهی اون چیزایی که هر روز زندگی رو برام سخت تر میکنن.
امروز باید به خدات بگی که تو کار آدما دخالت نکنه؛ برای همیشه.
امروز باید به خدات بگی که دیگه خدایی نکنه. همه چی تموم شده... حتی دنیاش...
شاید فردا من خدا باشم؟؟
و امروز دوباره به خودم گفتم که دوستت ندارم.
و امروز دوباره سکه رو پرتاب کردم.
و سیگارو روشن...
و حتی سبزههایی که زیر قدمهام زندانی میشن فهمیدن که دارم خودمو فریب میدم.
شاید تو هم یه روز بفهمی.
ولی
دیر شده دیگه...
سکه الان روی زمینه و
سیگار خاموش شده.
صدای چرخششو هنوزم میشنوم و
هنوزم دود همین نزدیکیه
کاش زودتر..
کات....
ازت متنفرم حالا. میفهمی؟؟
یعنی دارم خودمو فریب میدم؟!
حالا دیگه همهی برگها ریختن.
میخوام فریاد بزنم...
منم آدمم...
که دوستت دارم...
....
صورت بزک کردهی زنها را دقت میکرد. آیا اینها بودند که مردها را فریفته و دیوانهی خودشان کرده بودند؟آیا اینها هر کدام مجسمهای به مراتب پست تر از آن مجمسه پشت شیشهی مغازه نبودند؟سرتاسر زندگی به نظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد.مثل این بود که درین ساعت او در مادهی غلیظ و چسبندهای دست و پا میزند و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند...
.....
چقدر او را گول زده بود،چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او خوشی تولید شده بود و در مخیلهی او این مجسمه نبود که با یک مشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد،بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت ...
......
بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد ،آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی سینهاش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را به آهن گداخته زده باشد، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا راست بود، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد؟ نه جای شک نبود ، آیا خواب نمیدید؟ آیا کابوس نبود؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جمع آوری بکند. ناگاه همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را به کمرش زده بود میخندید و به او نزدیک میشد. مهرداد مانند دیوانهها حرکتی کرد که فرار بکند. ولی در اینوقت فکری به نظرش رسید بی اراده دست کرد در جیب شلوار رولور را بیرون کشید و سه تیر به طرف مجسمه پشت هم خالی کرد. ناگهان صدای نالهای شنید و مجمسه به زمین خورد. مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه میخورد!
صادق هدایت
سایه روشن(عروسک پشت پرده)
مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را به دست تکیه داده بود و گوش میکرد.من دزدکی به موهای تابدار خرمایی ، بازوهای لخت ، گردن و نیم رخ بچگانه و سر زندهی او نگاه میکردم. این حالتی که او به خودش گرفته بود بنظرم ساختگی میآمد، فکر میکردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند. نمیتوانستم تصور بکنم که در مغز او هم فکر میآید. نمیتوانستم باور بکنم که ممکن است او هم غمناک بشود.من از هم از حالت بچگانه و لاابالی او خوشم میآمد.
صادق هدایت
زنده بگور(مادلن)
داستان به شدت کلیشهای است(حداقل از نظر من!) اما حسی وادارم میکنه که پست بشه...
........................................................................................................................................
به نظر بسیار متشخص میرسید. وارد کافه شد. قطرات باران از روی پالتو بارانیاش لیز میخوردند و به روی کفپوش چوبی کافه میریختند.کلاهش را به دست یکی از پیشخدمتان کافه داد و جعبهی ویولنش را ورانداز کرد. حالا او را شناخت. در خانهی شماره 21 خیابان روبرویی منزل داشت.
گاهی صدای ویولن را میشنید که از پنجرهی نیمه باز به بیرون راه میجوید.همیشه به کافه میآمد گویا تنها منبع درآمدیش بود.
از میان میزها خود را به بالای کافه رساند. وقتی از کنار میزی که نشسته بودم عبور کرد حس کردم میخواهد وانمود کند که مرا ندیده است...
بله بیشک تنها داشت وانمود میکرد. و من با نگاههایی که با گریز به او خیره میگشتند حرکاتش را دنبال میکردم. و سعی میکردم به حرفهای افسری که به تازگی با او آشنا شده بودم گوش دهم یا حداقل وانمود کنم که به او گوش میدهم. اما باید اعتراف کنم که منتظر نگاهی بودم تا مطمئن شوم مرا دیده است. او بدون توجه به اطراف در حال پاک کردن جعبهی ویولن بود.
گاه گاه سرم را به نشانهی تایید تکان میدادم...اما آیا چیزی پرسیدهبود و الان منتظر نظر من بود؟ نمیدانم....احتمالا... وگرنه باید تا الان عکسالعملی از خودش نشان میداد.
شاید از شرابی که خورده بودم سرم احساس سنگینی میکرد ،اما امکان ندارد مرا فراموش کرده باشد... چقدر پست... نه... حتما مرا ندیده... تقریبا مطمئنم....
حالا آرشه را در دست گرفته بود و چشمانش را بسته بود انگار نت خاصی را با خود تکرار میکند. پلکش میلرزید.لحظاتی بعد دستش شروع به حرکت کرد و صدای ویولن فضای کافه را پر کرد... چشمانش را هم چنان بسته نگاه داشته بود انگار از گشودنشان میترسید... به اطراف بیتوجه بود. آرشه مانند چاقویی بود که بر رگهایم کشیده میشد...
صورتش قرمز شده بود و قطرات ریز عرق موهای سیاه را به پیشانیاش چسباندهبود.
و گاهی حرکات ابروهایش شهادت به این را میدادند که در فکری است... لبهایش را به هم میفشرد... دوست داشتم بدانم به چه فکر میکند.... شاید به دختری که درست در خانهی روبروییش منزل داشت... همان دختر با موهای خرمایی و چشمان درشت کشیده... . همیشه دوست داشتم جای او ....
تماس دستهایی که بر روی خطوط انگشتانم کشیده میشد باعث شدند از این تفکرات مبهم و عذابآور بیرون کشیده شوم... انگشتان بیحس و سرد افسر بودند که خون زیر رگهایش بعد از مدتها در اثر تماس با انگشتانم جانی دوباره گرفتهاند...
به صورتش نگاه کردم که تا دقایقی پیش سرشار از استواری بود این را قبلا هم دیده بودم وقتی پدرم با سربازها حرف میزد...
اما الان میشد برقی را در چشمان آبی کمرنگش دید یخ درون چشمانش آب شده بودند و مردمک چشمش گشاد شده بود.... گونههایش قرمز شدهبودند احتمالا باید از تاثیر شراب باشد... اما نه....
منتظر چیزی بود؟... یعنی باید الان چیزی میگفتم؟
صدای دستها شنیده میشد که با شور فراوانی از ویولنیست قدردانی میکردند... . نگاههایش را با چشمانم دنبال میکردم مرا میبیند اگر ندیدهاست... بیشک مرا خواهد دید....
تنها به دختری چشم دوخته بود که با لبخندی او را مورد تشویقش قرار میداد... . تمام بدنم سرد شد... نه... نباید چنین میشد... . حتی مرا ندیده... نمیدانم این قطرات اشک بودند که چشمانم را پر کرده بودند وقتی که دستمال سادهی سفیدی که در گوشهاش کلماتی به آلمانی نوشتهشده بودند در برابرم قرار گرفتند و صدایی آرام و بریده که سعی میکرد لهجهی روستایی آلمانیاش پنهان بماند گفت آهنگ غمانگیزی بود و اینکه خاطرات تلخی را برایش زنده میکرد... به چشمانش که نگاه کردم داشت شیارهای چوب میز را دنبال میکرد و انگار سعی میکرد از خاطراتش رها باشد... نمیتوانستم باور کنم که مردی به این سادهای که قبلا این طور مینمود که تنها در ارتش مشغول بوده الان احتمالا خاطراتی را در ذهن مرور میکند که گرچه چندان واضح نیستند اما تاثیر ژرفی در عمق وجودش گذاشتهاست...
لبهایش تکان خوردند در حالیکه چیزی شنیدهنشد تنها با خودش زمزمه میکرد.... صدایش کمکم بلندتر شد... و لهجهی روستایی آلمانیاش به وضوح نمایان شد... انگار تمام اعضایش و یا حتی روحش از اختیار خارج شدهاند....
کلمات را با غم زیادی بیان مینمود و گفت که دختری بوده یهودی ... که به هم علاقه داشتهاند... . و گاهی در دروس دبیرستانیاش کمکش میکرده-این را هیچگاه نگفته بود که در یکی از بهترین دانشگاهها درس میخوانده- و کلمات را شکسته بیان میکرد....
لحظهای نسبتا طولانی مکث کرد... انگشتان بلندش را به هم میفشرد و بعد با صدایی آمیخته به غم سرشار از بغض که انگار با تمام قوا از گریه خودداری میکرد اضافه کرد که باید مدتی به جنوب میرفته برای ماموریتی که به او سپردهشده بوده...
و گفت که دخترک برای اینکه از او خداحافظی کند به مدرسه نرفته.... و این که برای اولین بار دستان دختری را در میان دستانش گرفته و ... .
و با این حال سعی کرده که ذرهای از صلابت نظامیبودنش نکاهد و وقتی سوار قطار شده برای یگانه محبوبش حتی دست هم تکان نداده....
وقتی بعد از 6 ماه به خانه برمیگردد بر در خانه پلاکارد" برای اجاره" تنها چیزی است که توجهاش را جلب میکند ... و علت پاسخ ندادن به نامهها را زمانی فهمید که همسایهی آنها نامهها را که با روبان قرمزی بسته شدهبودند به دستش داده... همین جا سخنانش را قطع کرد ... . احساس کردم آب دهانش را به سختی قورت میدهد...
بی اختیار دستانش را در میان دستانم گرفتم ...سرد سرد بودند... شاید دلیل سردیش هم همین بوده باشد....از جایش برخاست و از من خواست که اگر ناراحت نمیشوم کمی هوا بخورد.... و من با حرکت سرم ...
و به شیارهای چوب روی میز چشم دوختم....
و شیارهای روی میز را دنبال میکردم... با صدای خشدار پیشخدمت که مرا خانم خطاب میکرد به خودم آمدم... . کاغذ سفیدی را به من داد و بعد از تنها لحظات کوتاهی از مقابل میز ناپدید شد...
کاغذ را که باز کردم بدون نگاه کردن به نام ، نویسندهاش را شناختم و دستخط برایم آشنا بود....
مانند همیشه در میان چشمانت....
تو را از همان ابتدا دیدم .... . امروز دیر به کافه آمدم چون تردید داشتم ...میدانستم که تو نیز با آن افسر آلمانی در کافه خواهی بود.... نمیدانم چگونه بگویم..... موسیقیم تنها توان بیان آن را دارد.... برای تنها تو خواهم نواخت....و اتاق حقیرم همیشه چشم به راه توست...
از طرز نوشتار و مرتب بودن نامه مشخص بود که آن را در جایی جز کافه نگاشته است.... .
کاغذ را جمع کردم و با احتیاط در کیفم قرار دادم .... و به ویولن چشم دوختم و به صورتش و چشمانی که قصد گریز داشتند... .
نمیدانم این چه حسی بود که در آن غوطهور شده بودم ... چیرگی بود و یا سردرگمی.... نه... همهاش به خاطر این شراب لعنتی است.... خوشبختانه با قرار گرفتن افسر جوان پشت میز کاهش یافت اما هنگامی که خوب به او نگاه کردم و کلماتش در میان تفکرات مبهمم غوطه خوردند حس لعنتی با قوت بیشتری شعلهور شد....
از کافه بیرون آمدیم... ویولنیست هم لحظاتی قبل از ما خارج شده بود.... در هنگام بازگشت از خیابانی گذشتیم که صدای ویولن از میان پنجرهی نیمه بازی فضای سرد و ساکت خیابان را گرم و سرشار از حرکت میکرد... من حداقل این گرما را حس میکردم... شاید از تاثیر شرابی باشد که در کافه خوردهام... لعنتی....
هنگامی که به در خانه رسیدیم منتظر ماند تا من در را باز کردم. بعد در حالیکه دستانم را در میان دستانش گرفته بود کلماتی را بر زبان آورد که هیچکدام برایم مفهوم نبود...
حالا در خانه کنار شومینه نشستهام در حالیکه سرم به شدت درد میکند و سنگین شده... باید به خاطر شراب باشد....
بارانی ام را پوشیدم ... الان کاملا مطمئن بودم افسر آلمانی به خانهاش رفتهاست... با قدمهای سریع و بلندی به طرف خیابان روبرویی به حرکت در آمدم. و در حالیکه صدای ویولن از میان پنجرهی نیمه باز خود را به بیرون میکشید زنگی را فشار دادم....
قطرات اشک کاغذ را خیس کردهاند و در قسمتهایی جوهر را پخش کردهاند... و به کلمات چشم دوختهام در حالیکه ملودی آشنایی احاطهام کرده است...
قطار با سر و صدای زیادی در مقابل سکو میایستد و یکی از ماموران مرا در سوار کردن چمدانم کمک میکند... الان روی صندلی کنار پنجره نشستهام و باد به صورتم برخورد میکند...چشمهام گرم گرمند و سوزش شدیدی دارند... دستمال سفید سادهای رو جلوی چشمهام میگیرم تا از آبریزششان جلوگیری کنم... فقط یه آبریزش سادهس چیزی نیست... دستمال بوی عطر آشنایی میده... .
میخواهم همه چیز را از یاد ببرم نامه را که پاره کردم را به باد میسپارم تا تمام خاطراتم را با خود ببرد .... اما ملودی همچنان مرا احاطه کرده....
حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم میآید و نه بدم میآید ، من با مرگ آشنا و مانوس شدهام . یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجویی میکند. قبرستان منپارناس به یادم میآید. دیگر به مردهها حسادت نمیورزم ، من هم از دنیای آنها به شمار میآیم . من هم از آنها هستم، یک زنده بگور هستم...
خسته شدم چه مزخرفاتی نوشتم ؟ با خودم میگویم : برو دیوانه . کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است . خفه شو ،پاره بکن ، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو در بایستی ندارم ، به چیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم . هر چه قضاوت آنها دربارهی من سخت بودهباشد ، نمیدانند که من بیشتر خودم را سختتر قضاوت کردهام . آنها به من میخندند ، نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم . من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم ....
صادق هدایت
زنده بگور
از درد به خودم میپیچم... و شبها از کابوسهای شبانه رهایی نمییابم ... مدتهاست در انتظار این دردم... راه گریزی نیست...و با هر صدای زنگی تشنجی درونم را فرامیگیرد... .
و هر لحظه به گوشههای دیوار بیشتر خود را میفشارم...و به ترکهای دیوار نگاه میکنم که چگونه به هم میپیچند و باز میشوند....
انگشتانم را مشت کردهام انگار مدتهاست که مشت شدهاند....
دستم را که باز میکنم رد ناخنهایم را میبینم که در گوشتم فرو رفتهاند و خون زیر انگشتانم لخته شده... .
و زنگ که بارها نواخته میشود و حرکتی نمیکنم... دندانهایم به هم فشرده میشوند... .
لحظهای بعد از فشار متلاشی خواهند شد ... دردشان را حس نمیکنم...
و در دردم غوطه میخورم و بدنم را غرق در عرق مییابم.... سرد سرد....
...
مشتم را به سمت دهانم میبرم ... در حالیکه از درد سیاهی میرود چشمانم و میلرزم در حالیکه عرق سردی تمام وجودم را فرا گرفته ...لیوان آب را در مشتم میفشارم ... سردیش را حس نمیکنم... خون زیر انگشتانم از حرکت ایستادهاند.... و رگهای آبی برآمده شدهاند... میخواهند بیرون بکشند خود را از این وجود پر از درد ....از این وجود پست... وجود؟
رد قرصها را در گلویم حس میکنم... دیگر همه چیز آرام شدهاست .... دردی به یاد نمیآورم... . دنیا برایم خواهد ایستاد... ساعت را میبینم که کند تر حرکت میکند و ترکها محو میشوند در طرح روی دیوار همه چیز تار میشود تار تار...یقین دارم که خواهد ایستاد... چشمانم را میبندم .... به همه چیز اعتماد دارم ... همه چیز...
قطرات خون از مشت بازم به زمین میریزند.... دهانم نیمه باز است و لبخندی ... انگار بهترین ساعتهای عمرم را میگذراندهام!
بوی تعفنی اتاق را در بر گرفته...
پنجره رو باز کن!!
دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیدهست
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانهی ما خالی است
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتد
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست
پدر میگوید:
" از من گذشتهست
ازمن گذشتهست
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم "
و در اتاقش از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست. "
مادر تمام زندگیش
سجادهایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازهی ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذرههای فاسد تبدیل میشوند
شماره برمیدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او ناامیدش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود.
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای سادهی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاه گاه خانوادهی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانهاش در آنسوی شهر است
او در میان خانهی مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخههای درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچههای طبیعی میسازد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشههای دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت به دیدن ما میآید
آبستن است
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما تنهاست
تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایههای ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بیآنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچههای کوچهی ما
کیفهای مدرسهشان را
از بمبهای کوچک
پر کردهاند
حیاط خانهی ما گیج است
من از زمانی که
قلب خود را گم کردهاست
میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت
میترسم
من مثل دانشآموزی که درس هندسهاش را
دیوانهوار دوست میدارد
تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود.
فروغ فرخزاد
روح من به خاطر کدامین گناه مصلوب گشتهاست
و خونم به چه معصیتی گرفتار بوده
که در زندانهای تنگ و تاریک رگها محبوس گشتهاست؟
و پیوسته در تلاش بیرمقی آخرین راههای رهایی را جستجو میکند
و شیارهای مغزم به چه آلوده گشتهاند
مادام که در تاریکترین تاریکخانهها محبوسند در هم فرو میروند و از درد به هم میپیچند...
روحم را از بندها خواهم گسست تا آزادانه بیارامد در این سرای پست
و خون را از حصار تنگ رگها بیرون خواهم کشید
و زندان رگها را از زندانی دیرینهاش تهی خواهم ساخت
شیارهای مغزم را مجال گریز خواهم داد تا از دام ضجههای شبانه رهایی یابند...
فوارههای خون را میبینی که سرمستانه ندای آزادی سر میدهند؟
و شیارهای مغز را که از میان ترکهای دیوارهای ستبر زندان خود را بیرون میکشند؟
و یا روح را که بر طعمه گشتن یگانه یارش لبخند تمسخر سر میدهد؟
و روحم به خاطر کدامین گناه مصلوب گشتهاست؟
...
آیههای زمینی
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهوارهها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخی
نان،نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعدهگاههای الهی گریختند
و برههای گمشدهی عیسی
دیگر صدای هیهی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینهها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرهی وقیح فواحش
یک هالهی مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت
مردابهای الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بیتحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجههای کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود ،و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکهی درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
دردستهایشان متورم میشد
گاهی جرقهای،جرقهی ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میبریدند
(مردی گلوی زنش را با کارد میبرید)
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنهابه خود میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی این میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستادهاند
و خیره گشتهاند
به ریزش مداوم فوارههای آب
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده ، در عمق انجماد
یک چیز نیمزندهی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بیرمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بیپایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمانست
آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه،ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
فروغ فرخزاد